آخرین اخبار:
کد خبر : ۵۰۳۰۶
۰۸:۱۳

۱۳۸۶/۰۴/۱۷

حاج آقا




وارد سياهچال كه شديم ،‌ از شدت تاريكي تا مدتي چشمهايم جايي را نمي‌ديد . بعد از آنكه چشمهايم به تاريكي خو گرفت ،‌ حدود پانزده نفر را ديدم كه لباسهاي سفيد عربي ( دشداشه ) به تن داشتند و دور تا دور سلول به ديوارها تكيه داده بودند . همه آنها بدنهايي تكيده و ضعيف داشتند و از شدت گرسنگي و تشنگي رنگ صورتشان سياه شده بود.
ترسيده بودم و با خودم مي‌گفتم خدايا ،‌ آيا سرنوشت من هم مثل اينها خواهد شد؟ آيا من هم بايد چندين سال در اين سياهچال سرد و نمور بمانم ؟
در بين آنها چهره‌اي برايم جذابيت و حالت روحاني خاصي داشت . وقار و محبت از سراپاي وجود او مي‌باريد . در يك گوشه از سلول نشسته بود و زير لب دعا مي‌خواند .
پس از چند لحظه از جايش بلند شد و به طرفم آمد و شروع كرد به فارسي حرف زدن . طنين صدايش برايم تسلي خاطر بود و از حرفهايش روحيه گرفتم .
مقداري آب كه در ليوانش مانده بود و در زير بالش مخفي كرده بود ،‌ برايم آورد . من هم مقداري از آن آب را به دهان دوستم كه مجروح بود و حال خوبي نداشت ريختم و مقداري را هم خوردم .
او برايم تعريف كرد كه الان مدت دو سال است به اسارت درآمده و به چند تن از افراد داخل سلول اشاره كرد و گفت اينها زندانيان سياسي عراقي هستند كه هر كدام چندين سال است در زندان بغداد بسر مي‌برند . بعد هم خودش را آقاي ابوترابي معرفي كرد و گفت : در اينجا از شما مصاحبه‌اي مي‌گيرند و پس از آن احتمالاً به اردوگاه موصل منتقل مي‌شويد كه وضعش كمي از اينجا بهتر است.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه