ما با هم برادريم

نزديك شهر بغداد اتوبوسهاي حامل اسرا ايستادند. جواني بيست و پنج ساله را ديدم كه از قهوه خانه واقع در آن سوي خيابان خارج شد و به سمت اتوبوس ما آمد. با نزديك شدن به اتوبوس چند ضربه به شيشه زد.غرق در افكار خودم بودم و به او توجهي نكردم ، اما او يك بار ديگر ولي محكم تر به شيشه زد تا توجه مرا به خود جلب كند.
نگاهش كردم ، با اشاره مي خواست بفهماند كه ما با هم متحد و برادريم. البته كاملاً مراقب اطراف بود تا نظاميها او را نبينند . من گرچه منظور او را متوجه شده بودم اما هيچ عكس العملي نشان ندادم.
او براي بار سوم نيز همان كار را تكرار كرد ولي ناراحتي بيش از حدم مانع از آن شد تا پاسخ لازم را بدهم. در همين موقع سربازي آمد و آن جوان عراقي به سرعت طرف قهوه خانه برگشت و روي يك صندلي نشست اما نگاهش را از اتوبوسهاي ما بر نداشت . هنوز هم پشيمان هستم كه چرا حتي با يك لبخند به او نگفتم كه بله ، تو درست مي گويي ، همه ما با هم برادر و متحديم.