حرف راست

وارد اتاق بازجويي كه شدم ، افسر عراقي نگاهي به سراپايم انداخت و پرسيد :
دسته شما چند نفر بودند؟
گفتم :بيست و شش نفر.
ناگهان با چهره برافروخته به سويم آمد تا مرا بزند. گفتم : اگر منظور شما بالاي تپه است ، هزار نفر در آنجا مستقر شده بودند.
به نشانه تصديق گفت: «احسنتم» و دستور داد برايم چاي بياورند . سپس پر سيد : چند قبضه توپ داشتيد؟
گفتم :من در رسته توپخانه كار نمي كردم.
باز عصباني شد و فرمان داد كابل بياورند.
بلافاصله گفتم :خط مقدم پر از توپ بود .
لبخندي بر لبانش نشست و نقشه اي آورد و از من خواست جاي توپها را نشان بدهم . من كه تا آن هنگام هيچ سروكاري با نقشه نداشتم، با دقت به آن نگاه كردم و چند جا را نشان دادم.
افسر عراقي به نشانه خشنودي مرتب سرش را تكان مي داد و حرفهايم را يادداشت مي كرد. سپس پرسيد: تعداد شهداي ما و كشته شدگان شما چند نفر بود؟
گفتم : شهداي ما خيلي كم بودند ، شايد اصلاً شهيد نداشتيم ، ولي هر چه به طرف خط نزديك مي شديم كشته شدگان شما زياد به چشم مي خوردند.
افسر عراقي از اين حرف من به شدت عصباني شد و با مشت و لگد به جانم افتاد و سپس دستور داد: اين دروغگو را از اتاق ببريد بيرون!
آن وقت بود كه فهميدم از نظر عراقيها منظور از حرف راست حرفي است كه به مزاق آنها خوش بيايد و لاغير .