آخرین اخبار:
کد خبر : ۴۸۸۵۵
۰۶:۱۲

۱۳۸۶/۰۴/۰۴

سيدي با قباي سبز




صداي صلوات كه خورد به سقف آسايشگاه ما،‌ همه تعجب كرديم. شب بود و نمي‌توانستيم خبري از آنها بگيريم و بايد تا صبح صبر مي‌كرديم.
در منطقه مجروح شده بود. و كتك‌كاري آن جانيها و نبود بهداشت، درمان و مواد غذايي كافي كه به آن اضافه شده بود، پاي جراحت برداشته‌اش را فلج كرد؛ فلج فلج. او در اردوگاه ما بود، اما در يك آسايشگاه ديگر.
آن روز صبح با شنيدن خبر شفاي آن آزاده مجروح، همه خوشحال شديم و باور كرديم كه بارقه معجزه‌اي، او را از پاييز درد به بهار سلامت رسانده است. خاطره آن شب به ياد ماندنيش را اين چنين شنيديم:
ـ بعد از يك كتك مفصل خوابيدم. و خواب ديدم سيدي با قباي سبز آمد كنارم و دستش را كشيد بر پاي از كار افتاده‌ام.
بعد به من گفت: «خوب شدي! مي‌تواني راه بروي.» من پرسيدم: «كي آزاد مي‌شويم؟» او گفت: «صبر كنيد! خداوند با صابران است. مطمئن باشيد با پيروزي و دست پر به كشورتان برمي‌گرديد.»
عليرضا ملكي ـ خمين

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه