شانس ما

سرها را پايين انداخته بوديم و او شروع كرده بود به زدن.
بعد از اينكه به هر نفر، سه كابل زد، منتي بر سرمان گذاشت و گفت: «شما شانس آورديد دستم شكسته است و داخل آن پلاتين است، و گرنه بلايي بر سرتان ميآوردم كه تا روزي كه اينجا هستيد، جرات نكنيد نفس بكشيد!»
او رفت و ما آرزو كرديم كه اي كاش تمام وجودش شكسته بود!
مجتبي كُتي ـ ورامين