خرداد خونین بانه / تاملی کوتاه بر زندگینامه شهید عزیز خدری خواب مادرم تعبیرش" شهادت" پدرم بود

آن روز پدرم از خواب برخاسته و پس از صرف صبحانه قصد کرده بود سر زمین کشاورزی برود. شب قبل باران باریده و طبیعت هم خیلی زیبا شده بود. مادرم اصرار می کرد که پدر نرود و در خانه بماند چون مریض می شود و هوا سرد است. دست آخر پدرم پرسید: چرا اینقدر اصرار به نرفتن من داری؟ مادر گفت: دیشب خواب دیدم خانه مان آتش گرفته و ما در حال سوختن هستیم اما تو نیستی و هرچه صدایت می زدیم جواب نمیدادی! پدر خندید و گفت: خودت که داری می گویی. شما در حال سوختن بوده اید و من آنجا نبوده ام. پس شما باید مراقب خودتان باشید. چیزی نمی شود. به خدا توکل می کنیم. و بیرون رفت. یکی دو ساعت بعد پدرم بشدت مجروح شده و بعد از پنجاه روز بستری در تبریز شهید شد.
از خاطرات محمد محمدی- فرزند شهید