روايتي از دل رئوف حاج آقا ابوترابي
صبح كه شد حسن ساك به دست از اتاق بيرون آمد. بچه ها نگاهش مي كردند. يك دفعه حاج آقا آمد داخل جمع اسرا و گفت: «بيايد بدرقه اش كنيم». خيلي ناراحت شديم اما نمي خواستيم روي حرف حاج آقا حرفي بزنيم. با اكراه دنبالش رفتيم. افسركه فهميد، برگشت و به بچه ها نگاهي كرد...

به گزارش نويد شاهد به نقل از پايگاه اطلاع رساني پيام آزادگان، سعيد اسماعيلي از آزادگان سرافراز كشورمان در خاطره اي نقل مي كند:
اسمش حسن بود. خشن و بي ادب. بچه ها را خيلي اذيت مي كرد. وقتي به اسرا خبر رسيد كه مأموريت اين سرگرد عراقي تمام شده، همه خوشحال شدند. يكي از اسرا گفت: «يا امشب بايد جشن بگيريم يا اينكه دسته جمعي نماز شكر بخوانيم». شب كه شد چند تا از بچه ها داخل آسايشگاه حلقه زده بودند و داشتند خاطرات تلخ سرگرد را مرور مي كردند و در آخر هم خواسته و نا خواسته مي گفتند: «خدا را شكر كه از فردا ديگه نمي بينيمش».
صبح كه شد حسن ساك به دست از اتاق بيرون آمد. بچه ها نگاهش مي كردند. يك دفعه حاج آقا آمد داخل جمع اسرا و گفت: «بيايد بدرقه اش كنيم». خيلي ناراحت شديم اما نمي خواستيم روي حرف حاج آقا حرفي بزنيم. با اكراه دنبالش رفتيم. افسركه فهميد، برگشت و به بچه ها نگاهي كرد. عكس العملي نشان نداد و بي اعتنا به راهش ادامه داد. دوطرفش راه مي رفتيم. حاج آقا با خوشرويي، جملاتي به عربي گفت. اشك در چشمان افسر جمع شده بود. نمي خواست ما بفهميم. دستي به چشمش كشيد. دم در كه رسيديم برگشت و نگاهي به بچه ها كرد. مخصوصاً به حاجي و ناخواسته دانه هاي اشك از چشمان سرخش سرازير شد. بهمان گفت: «شرمنده ام كرديد». و بعد خداحافظي كرد و رفت. چند روز كه گذشت، ارشد اردوگاه با چند كيسه شكر آمد و پيغامي آورد. گفت: «اين ها را حسن برايتان آورده. گفت به شما بگويم اين كيسه ها براي شماست. فقط مرا ببخشيد».