اعترافات دشمن!

در يك روز سرد، ستوان احتياط، در جبهۀ نوسود مستقر مي شود. سنگيني آتش نيروهاي عراقي مانع نفوذ موضعي نيروهاي ايراني مي شود.
در آن معركۀ كوتاه مدت، عراقيها تلفات زيادي را متحمل مي شوند. پيرمردي با صورت استخواني و محاسن سفيد و بلند به اسارت عراقي ها در مي آيد. عراقي ها با ديدن پيرمرد او را به تمسخر مي گيرند، ولي پيرمرد با سكوت و نگاه نافذش آنها را وادار به سكوت مي كند. پيرمرد با ورود به چادر فرماندهي شروع به گريستن مي كند. عراقي ها گمان مي كنند كه گريۀ پيرمرد به سبب ترس از آنهاست. يكي از آنها به فارسي از او علت گريه اش را سوال مي كند و پيرمرد مي گويد: از اينكه شهيد نشده، تأسف مي خورد. در آن هنگام، يكي از افسران بعثي جلو مي آيد، كلت كمري خود را روي شقيقۀ پيرمرد جابجا مي كند و پيرمرد در حالي كه وردي زير لب زمزمه مي كند، به آرزوي خود مي رسد.