بوي موج و زخم

هشت بهار آتش
در چشمانتان شكوفه كرد
و دست هايتان
در خاك سوخته جنوب
جوانه زد
در پنجمين بهار
با چمداني پر از خاطره
از كنارتان عبور كردم
به اولين خاكريز كه رسيدم
ابري عجيب
در چشمانم گريست
درنگي بر تفنگ
و نگاه معصوم مادر
و آب و آينه اي
كه مرا بدرقه كرد
پشت همين خاكريز
صدايي مي شنوم
و رويايي كه به دلم چنگ مي اندازد
نجوا مي كنم
هنگام رفتن است
برخيز بردارد!
درنگ جايز نيست
آنگاه به ششمين پاييز مي انديشم
كه شب را با نگاه هاي تند و هراسناك
به صبحي برفي رساندم
و كوله پشتي را در دستم مي فشارم
كه هنوز بوي باروت وبرادرم رامي دهد؛
بوي موج و زخم
منبع: كتاب به وسعت درخت سيب، به كوشش عبدالرضا شهبازي، ص62