آخرین اخبار:
کد خبر : ۳۳۹۱۷۱
۰۹:۱۲

۱۳۹۰/۱۲/۱۰

آشناي عشق

نویسنده :
زنده ياد احمد زارعي



شهيدم! محمد! برادر! منم
كه در شهر خون قدم مي زنم
شهادت، همان شد كه مي خواستي
تو در خون نخفتي ، كه بر خاستي
نگفتم كه با سايه پيكار كرد
نگفتم كه با تير افطار كرد
نگفتم كه جاني به چاك او فتاد
نگفتم كه كوهي به خاك او فتاد
نگفتم كه تن را ز سر باز كرد
كه باليد و ناگه پرواز كرد
ببين شهر، چون ماست آيينه وار
حماسي و زخمي ولي پايدار
اگر چند يك كوچه اش بي صفاست
اگر چه خياباني از آن جداست
ببين،شهر ما سرگذشت من است
حماسي و زخمي و رويين تن است
از آن رنگ خون رنگ خون شسته اند
ولي، لاله ها، سرخ از آن رسته اند
تو اي خصم! اي خصم باطل پرست!
اگر چه تن من ز زحمت پر است
بزن تا كه سراپاي من خون كني
بزن تا كه تماشاي مجنون كني
بزن تا بر آيد زمن آفتاب
بزن، تا شوم چون دعا مستجاب
رهايم مكن، درزماني چنين
فدايم مكن در جهاني چنين
جهاني كه حيوان بر او غايب است
جهاني كه انسان در او غايت است
نه، اين رسم پيمان و آيين نبود
قرار اين نبود، اين نبود، اين نبود
محمد ! چرا وانهادي مرا
شهيدم! چرا جا نهادي مرا
خدا در شكن اين قفس وار تنگ
و يا صبر بخشا به من صبر سنگ
خروشي به پهناي هفت آسمان
دميده است در اين گلو اين زمان
خروشي كه ترسم اگر بركشم
تو وخاك عالم در آذر كشم
منم اينكه فرياد من بي صداست
كه زيبا و خاموش چون جبهه هاست
شهيدم! محمد! برادر! منم
چنين زخم آجين قدم مي زنم
ببين چاك خورده است پيشاني ام
ببين زخم ها كرده زنداني ام
شهادت، همان شد كه مي خواستي
تو در خون نخفتي، تو برخاستي
تو كوچيدي از خويش، راحت شدي
زيارت نمودي، زيارت شدي
ولي من در اين جبهه ناپديد
به هر لحظه، صدبار گردم شهيد

تقديم به شهيد جهان آرا
منبع: كتاب گزيده شعر جنگ و دفاع مقدس، انتخاب و توضيح: حسن حسيني، ص141

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه