آخرین اخبار:
کد خبر : ۳۳۶۳۷۳
۰۰:۰۰

۱۳۹۰/۱۱/۲۴
گفت و گو با جانباز شيميايي غلامحسن مظفريان

بي مهري مسئولان پشيمانم نمي ‎كند

جانباز شيميايي غلامحسن مظفريان گفت : من براي وطنم و در لبيك به نداي هل من ناصر امام (ره) به جنگ رفتم وبي مهري گاه و بي گاه مسئولان دلسرد و پشيمانم نمي كند.



اگر چه سن و سالش زياد بود اما باز هم رفت تا به قافله عاشوراييان بپيوندد هر چند به قول خودش «از قافله جا ماند» اما مدالي به گردنش آويخته شد تا غم جا ماندن چندان آزارش ندهد مدالي كه اگرچه در گردش روزگار گردي از فراموشي كه حتي گاه ديدگان مسئولان را مي‎ پوشاند، بر آن نشسته اما باعث شده تا غلام حسن مظفريان با تمام درد ورنج هايش همچنان بر جانباز شيميايي بودنش افتخار كند.


افتخاري كه با سربلندي از آن ياد و در گفت و گويي اختصاصي با خبرنگار پايگاه خبري قربانيان سلاح هاي شيميايي گفت: با توجه به سن و سالم به من اجازه حضور در خط را ندادند به همين دليل در ترابري مشغول شدم. يادم مي‎آيد يك روز در حال كار بر روي يك ماشين هواپيماهاي عراقي بالاي سرمان پيدا شدند و منطقه را زير آتش گرفتند يكي از بمب ها نزديك من منفجر شد و باعث شد تا من به يك گوشه پرتاب شوم و به مجروحيتم منجر شد اما اين جراحت چندان جدي نبود و نتوانست زمين‎گيرم كند.


مظفريان همچنين با بغض از شهادت بهترين دوستش ياد كرده و افزود: مدتي بود كه دنبال ابوالفضل اميني از خويشان و بهترين دوستم بودم، يك روز كه وارد منطقه شدم از حسينيه يك صداي آشنا شنيدم خوب كه گوش كردم متوجه شدم صداي ابوالفضل است خودم را به حسينيه رساندم ديدم در حال مداحي است بعد از جلسه جلو رفتم و صدايش كردم ابتدا متوجه نشد دوباره او را به نام ابوالفضل صدا كردم و اين بار متوجه شد و برگشت.


وي ادامه داد: ابوالفضل با ديدن من خيلي خوشحال شد و گفت حاجي چند وقتي هست كه دنبال شما مي‎گردم، وقتي آدرس محل سنگر را به او دادم گفت من هم تازه آمدم و در سنگر فرماندهي پشت سنگر شما مستقر هستم، به او قول دادم كه حتماً براي ديدنش مي‎روم اما شايد قسمت نبود چون بلافاصله به يك مأموريت اعزام شدم و هفته بعد كه برگشتم با مراجعه به سنگر فرماندهي با عكس ابوالفضل كه زير آن نوشته بودند شهيد اميني روبرو شدم.


وي همچنين در خصوص چگونگي شيميايي شدنش گفت: ما دو نفر بوديم كه شبانه براي آوردن تويوتاهايي كه خراب شده بودند به خط مي‎رفتيم، يك شب كه تازه از خط برگشته بوديم براي وضوي نماز شب از چادر خارج شدم، متوجه شدم بوي نامطبوعي مثل بوي سير در فضا پراكنده شده است، اعتنا نكردم، وضويم كه تمام شد بلافاصله داخل سنگر برگشتم اما در راه سينه ام سوخت فهميدم چه اتفاقي افتاده است و به بچه ها گفتم هيچ كس از سنگر خارج نشود كه شيميايي زده اند.


مظفريان افزود: صبح روز بعد براي ادامه كارهايم از سنگر خارج شدم چند دقيقه اي نگذشته بود كه حالم بد شد سرفه هايي آغشته به خون كردم، تمام آ تروپين هاي همراهم را تزريق كردم اما تأثيري نداشت بنابراين به بهداري مراجعه كردم و بعد از يك درمان سرپايي به بيمارستان زيرزميني يا زهرا(س) دزفول اعزام شدم، ديگر هيچ چيزي نفهميدم تا اينكه به گفته دوستانم يك هفته بعد به هوش آمدم و متوجه شدم كه به محض ورود به بيمارستان تمام لباس هايم را آتش زده اند و اين باعث شد تا مدرك شيميايي شدنم از بين برود.


وي ادامه داد: بعد از يك هفته به تهران اعزام شده و در بيمارستان بقيه الله بستري شدم حدود يك ماه ان جا بودم و بعد از بهبودي نسبي به رغم مخالفت خانواده و دوستانم به منطقه بازگشتم اما ديگر توانايي سابق را نداشتم و نمي توانستم به راحتي كارهايم را انجام دهم اما باز هم اعتنايي نكردم تا اينكه سال 1369 عوارض عود كرد و من مجبور شدم علي رغم ميل باطني براي درمان به بيمارستان و بنياد شهيد مراجعه كنم كه آنجا با بي مهري مسئولان وقت روبرو شدم.


مظفريان هرچند از اين بي مهري رنجيده اما خاطر نشان كرد: من براي وطنم و در لبيك به نداي هل من ناصر امام (ره) به جنگ رفتم وبي مهري گاه و بي گاه مسئولين دلسرد و پشيمانم نمي كند.


انتهاي گزارش/حميد نجار
منبع : پايگاه اطلاع رساني قربانيان سلاح هاي شيميايي

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه