غزل خاطرات

در كوله بار غربتم يك دل، از روزهاي واپسين مانده ست
عباس هاي تشنه لب رفتند، لب تشنه مشكي بر زمين مانده ست
من بودم و او بود و گمنامي، نامش چه بود؟ انگار يادم نيست!
بر شانه هاي سنگي ديوار، نام تو اي عاشق ترين، مانده ست
مثل نسيم صبح نخلستان، سرشار از زخم و سكوت و صبر
رفتيد، اما در دل هر چاه، يك سينه آواز حزين مانده ست
«رفتيم اگر نامهربان بوديم» ـ رفتند اما مهربان بودند
«رفتيم اگر باران گران...» آري بار گراني بر زمين مانده ست
بر شانه خونينتان، ياران! يك بار ديگر بوسه خواهم زد
بر شانه خونينتان عطر تابوت هاي ياسمين مانده ست
ز آنان براي ما چه مي ماند؟ يك كوله بار از خاطرات سبز
از من ولي يك چشم باراني، تنها همين ، تنها همين مانده ست
منبع: كتاب گريده شعر جنگ و دفاع مقدس، انتخاب و توضيح: حسن حسيني، ص176