امشب غزل

امشب غزل از غربت يك درد، لبريز است
بي تو تمام فصل ها، تكرار پاييز است
حال و هواي سنگرت را خوب مي فهمم
در جاري سجاده ات، عطري دلاويز است
حالا تو را تا منزل خورشيد خواهد برد
اشكي كه شب بر گونه ي مهتاب آويز است
با تو خدا يعني شهادت، شور، شيدايي
يعني جهاني پشت چشم عشق ناچيز است
عاشق نباشي، با خدا پيوند آسان نيست
پيوسته روحت با شب و وحشت، گلاويز است
حالا خيالت را تماشا مي كنم، اما…
بي تو دلم درگير احساسي غم انگيز است
منبع: كتاب شبيه تو بي نشان، نويسنده: فرزانه يزدان شناس، ص67