دو چشم خسته

دو چشم خسته
برفت نرگسم ازدست و جام ديده شكست
بنفشه زار دل من به ماتمش بنشست
در آن غروب خزاني تو گويي يكباره
ز آسمان مه و مهر و ستاره رخت ببست
مگو چرا دل و چشمم پر آتش و خون شد
يكي ز تير قضا و آن ز خنجر قدر است
زمين ز رنگ پر است و زمانه ز نيرنگ
خوش از نظاره رنگ و ريا دو ديده بِرَست
عجب مدان كه غروبي دگر نمايان شد
شد آسمان رخ پر خون و مهر ديده ببست
نه اين طلوع نمود و نه آن از اين شب تار
وفاي چرخ كجا شد كه عهد خود بگسست
نگاه دار زمين را كز آن پياده شوم
ز اوج هيچ نديدم جز آنكه گرم پست
نگاه من ز نگاه تو دور ماند افسوس
بهار وصل و جواني چه زود رفت از دست
منبع: كتاب: جهان بي چشم هاي من، شاعر: عنايت اله مالكي، نشر شاهد89، صفحه:52 پايان