آخرین اخبار:
کد خبر : ۳۲۷۱۵۲
۰۰:۰۰

۱۳۹۰/۰۹/۲۶

خانه اي به وسعت بهشت

ثمره ازدواج آنها چهار دختر بود و سه پسر. حسين اولين پسرشان بود كه به شهادت رسيد و بعد نوبت محمدرضا بود كه شهيد بشود و آخر از همه حسن، پسر بزرگشان شهيد شد...



و در گردش اين سياره سرگردان كه بدان تبعيد شديم تا دور را نزديك كنيم و به اثبات برسانيم به عبوديت، حقانيت آفرينش اشرف مخلوقات بودنمان را، هميشه و همه جا داريم از كربلا مي گذريم. و آنان كه فارغ التحصيلان اين دانشگاه انسان سازي اند، خوب مي دانند حلاوت آن الا جميلا را كه زينب سلام الله عليها فرمود.
چونان مادر شهيدان خلخالي كه همه سه پسرش را در راه خدا داد و صبوري كرد و با دست خود پاره پاره پيكرهاي جگرگوشه هايش را به خاك سپرد...
چونان پدر شهيدان خلخالي كه بعد از شهادت دو فرزندش، نه تنها مانع به ميدان رفتن فرزند سومش نشد بلكه خودش او را به ميدان جهاد فرستاد...
چونان شهيدان خلخالي كه با آن پيكرهاي ارباً اربا و تكه تكه شده شان روضه خواني كردند براي عالم و زنده كردند خاطره كربلايي هاي حسيني را...


پيوند مقدس

پايگاه خبري انصارحزب الله:اصالتشان برمي گردد به شهرستان ورامين، روستاي قلعه بند. پدرش، حسين رضايي ملك دار و ارباب بود و مادرش جهان خانم خانه دار. خانواده اي بودند مذهبي. پدرش، حسين رضايي از آن مذهبي هاي دو آتشه بود كه تا دخترهايش بزرگ نمي شدند به آنها اجازه نمي داد از خانه بيرون بروند.۹ فرزند داشت كه به علت مختلط بودن، اجازه رفتن به مدرسه را از همان اول ابتدايي به آنها نداده بود... وقتي اصغر آقاي خلخالي آمد خواستگاري اش، جميله خانم ۱۲ سال داشت. اصغر آقا هم ۲۰ ساله بود. آنها هم وراميني بودند و هر دو خانواده در يك آبادي زندگي مي كردند. در روستا هم كه همه همديگر را مي شناسند. مادر اصغر آقا كه جميله خانم را ديد و براي خواستگاري آمدند، خيلي طول نكشيد كه با ۱۰۰ تومان مهريه زندگي مشتركشان را شروع كردند...

مهاجرت

اصغر آقا در بازار تهران مغازه تريكوبافي داشت و بعد از ازدواج با همسرش مهاجرت كردند تهران. بعد از چند سال هم كه دخترشان ازدواج كرد و برگشت ورامين، اصغر آقا هم كارش را منتقل كرد ورامين تا نزديك هم باشند... سال ۶۲ بود كه برگشتند ورامين.

كفن پوشان

اصغر آقا فردي مذهبي و به شدت متدين و مخالف رژيم ستمشاهي بود. در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ از آنهايي بود كه وقتي خبر تبعيد امام رضوان الله عليه را شنيدند، كفن پوشيده و تا «باقرآباد» ورامين رفتند. در باقرآباد، مأموران شاه، مردم كفن پوش را به رگبار بستند. عده اي كه در عقب صفوف بودند فرار كردند. اصغر آقا هم در صفوف آخر بود كه توانسته بود زنده برگردد...

مقلدان عشق

زندگي مشترك آنها لبريز از ايمان و باورهاي مذهبي بود. با آن پيشينه و تربيت خانوادگي كه جميله خانم داشت و داشتن پدري مومن و متدين و اعتقادات مذهبي كه اصغر آقا داشت انتظاري جز اين هم نمي رفت كه آنها پايبند به اسلام و روحانيت باشند. آنها، هر دو بعد از فوت آيت الله بروجردي مقلد امام خميني رضوان الله عليه شدند. آشنايي شان با امام هم برمي گشت به زماني كه بايد براي برپايي مجالس دعاي توسل و كميل از حكومت مجوز مي داشتند. آنها هم مجوزشان را از يك روحاني كه در قم بود مي گرفتند و همان روحاني بود كه براي اولين بار رساله امام خميني را برايشان آورد و همين ابتداي آشنايي شان با امام روح الله شد. از آن ببعد شدند مقلد امام رضوان الله عليه...

راز آشكار

آن روزها داشتن رساله امام خميني جرم بود و همه به هم سفارش مي كردند كه: رساله امام را پنهان كنيد. چون اگر در خانه تان پيدا كنند شما را زنداني مي كنند يا مي كشند. اما آنها هرگز به اين توصيه عمل نكردند و رساله امام را پنهان نكردند. حتي در اين اواخر قبل از پيروزي انقلاب كه مأموران ساواك خانه ها را مي گشتند و رساله امام را جمع مي كردند، روحاني هيئت به بچه هاي محل توصيه كرد كه صفحه اول رساله را پاره كنند تا معلوم نشود چه كتابي است، هم.

ميوه هاي زندگي

ثمره ازدواج آنها چهار دختر بود و سه پسر. حسين اولين پسرشان بود كه به شهادت رسيد و بعد نوبت محمدرضا بود كه شهيد بشود و آخر از همه حسن، پسر بزرگشان شهيد شد... اصغر آقا اجازه داد دخترانش درس بخوانند اما چون آدم مذهبي و متديني بود، وقتي دختر بزرگش به كلاس ششم رفت، چون لباس مدرسه مانتوي كوتاه بود و دخترها نبايد از جوراب و روسري استفاده مي كردند، از ادامه تحصيلش ممانعت كرد. بعد از آن مادر، او را به جلسات قرآن مي برد...

نان حلال

اصغر آقا آدم اهل هيئت و مسجد و روضه بود. روي همين مبنا تعاليم اسلامي را در مورد تربيت فرزندانش به كار مي گرفت. نان حلال او و دامان پاك مادر همه بچه ها را مذهبي و معتقد بار مي آورد. اصغر آقا هميشه پاي منبرها و مسجد و روضه بود. خودشان هم هميشه در خانه، همه ده روز محرم روضه داشتند. بچه ها، مخصوصا سه تا پسرهاشان؛ حسن و حسين و محمدرضا هم روحيات و افكارشان متأثر از روح بلند پدر بود. آنها در محيط خانه بالاترين مفاهيم ديني و مذهبي را از رفتار پدر و مادر مي آموختند كه در رأس اين مفاهيم تقيد پدر و مادر به تعاليم اسلام بود.


نماز اول وقت

مادر روي نماز اول وقت بچه ها خيلي تاكيد مي كرد. بعد از اذان صبح بچه ها را براي نماز بيدار مي كرد. آنها بيشتر نماز هايشان را در مسجد مي خواندند. همين رفت و آمد به مسجد و همنشيني با مسجدي ها و منبري ها و هيئتي ها، معنويت بچه ها را تقويت مي كرد و زمينه هاي رشد و تكامل روحي آنها را مهيا مي كرد. براي پدر و مادر، عاقبت بخيري و ايمان بچه ها از همه چيز مهم تر بود.


شهيد حسين خلخالي

اولين شهيد
حسين دومين پسر خانواده بود اما قبل از دو برادرش شهيد شد و در واقع اولين شهيد خانواده بود. او به همراه برادر بزرگش حسن در بازار فعاليتهاي انقلابي داشتند. پدرشان حتي پيشتر از پانزدهم خرداد ۴۲ هم با رژيم مخالف بود و زماني كه گفتند اعلاميه امام را پخش كنيد، حسين جزو اولين كساني بود كه اعلاميه امام را پخش مي كردند. پدرش هم پشتيبانش بود. هنگام غروب پدرش به كارگرها مي گفت كار تعطيل!
آنها هم مي رفتند براي پخش اعلاميه...

اهل مطالعه
حسين تا ششم بيشتر درس نخواند. هر چقدر هم اصرار كردند كه ادامه تحصيل بدهد قبول نكرد. مي گفت كار دولتي نمي خواهم و دوست دارم وارد حرفه پدرم بشوم... ولي هر سه تايشان اهل مطالعه بودند و كتابهاي مذهبي مثل كتب شهيد مطهري را مطالعه مي كردند.

خودم به آنها ميگويم
حسين خيلي غيرتي بود. اگر از دوستانش كسي به خانه شان مي آمد آنها را مي برد داخل يكي از اتاقها تا مادر و خواهرانش را نبينند. آن زماني كه ۱۶ ساله بود، هنوز در تهران زندگي مي كردند. شبها كه از سر كار برمي گشت و مي ديد دختران همسايه در كوچه نشسته اند ناراحت مي شد. يك شب به مادرش گفت: مادر چرا آنها در كوچه مي نشينند؟ مادر جواب داد: مگر اختيار دختران همسايه با من است؟ اگر خواهرانت در كوچه نشسته بودند مي توانستي از من سوال كني. حسين گفت: نبايد آنها هم در كوچه باشند. اين دختران هم خواهران و ناموس ما هستند. مادر با ملايمت گفت: من كه نمي توانم به دختر مردم بگويم كه در كوچه ننشين.
حسين گفت: خودم به آنها مي گويم. يك شب كه از سركار به خانه بر مي گشت به دختران همسايه گفت: خواهرها چرا جلوي در نشسته ايد؟

دخترها جواب دادند چون بي كاريم. حسين از سر تا انتهاي كوچه به دختراني كه جلوي در نشسته بودند گفت: از فردا شب همه به خانه ما بياييد و آنجا بنشينيد، به مادرم هم مي گويم تا براي شما چاي و ميوه آماده كند. من اگر فردا شب بيايم و يكي از شما در كوچه نشسته باشيد؛ هر اتفاقي افتاد از من دلخور نشويد. بعد از اين اتفاق ديگر كسي جلوي در ننشست!

تقوا
مغازه اي كه در آن كار مي كردند هم مشرف به پنجره همسايه روبه رويي شان بود. يك روز مادر ديد تمام پنجره هاي مغازه را با روزنامه پوشانده. گفت: چرا اين طوري كردي؟ حسين جواب داد: همسايه ما با دخترانش جلوي پنجره آرايش مي كنند. من هم هر چه سعي كردم كه چشمم به آنها نيفتد؛ نمي شود. به همين دليل تمام پنجره هاي مغازه را روزنامه زده ام!

سفارش امام
از زمان شروع درگيري در كردستان، اصغر آقا و همسرش هم خيلي دوست داشتند كه حسين ازدواج كند اما هر چه اصرار مي كردند او قبول نمي كرد. مي گفتند: اگر مي خواهي به جبهه بروي، برو اما ازدواج كن. حسين در جوابشان مي گفت: با دختر چه كسي ازدواج كنم و بدبختش كنم؟! هر وقت ديديد كه حجله ام كنار خيابان گذاشته شد بدانيد كه آن روز عروسي من است.

وقتي جنگ در كردستان شروع شد حسين براي دفاع به آنجا رفت. هنگامي كه جنگ كردستان تمام شد، آنها را به ديدن امام در قم بردند. حسين اينقدر در جنگ سينه خيز رفته بود كه لباسش به شدت ساييده شده بود و با همان لباس هم به ديدن امام رفت. وقتي امام خميني حسين را با اين لباس ديدند، فرمودند: «پسرم به اطرافيانت بگو كه هرموقع شهيد شدي اين لباس را كفنت كنند».

ايشان يك رساله هم به حسين داده بودند. زماني كه او به خانه آمد خيلي خوشحال بود. مي گفت: مادر اين لباس ها را براي كفنم نگهدار! زماني هم شهيد شد در يك كيسه پلاستيك، تكه و پاره آورده بودنش. هنگامي كه پدرش دفنش كرد، لباسش را هم روي جنازه اش گذاشت. پدرش گفت: «اين هم از يادگار امام و سفارشي كه به ما كرده بودي.»....

هديه هاي بي قابل
حسين هميشه مي گفت: «مادر! اگر شهيد شدم، دلم نمي خواهد جمعيت صداي گريه ات را بشنود. بي تابي هم نكن چون ما براي خدا مي رويم، شما هم كه راضي به رفتن ما هستيد. هر وقت خبر شهادتم را آوردند؛ بگو: خدايا شكرت و اين هديه بي قابل را از من قبول كن چون ما هديه هاي بي قابلي هستيم. از حالا كه به جبهه مي روم، خودت را براي خبر شهادتم آماده كن.»

ارباً اربا
زماني كه حسين را تشييع كردند تازه يك تكه از سنگ لحد را گذاشته بودند كه حسن از جبهه رسيد. هر كاري كردند كه سنگ را بردارند تا او برادرش را ببيند، امام جمعه محله نگذاشت. مي گفت: حسين تكه و پاره در پلاستيك است. اگر برادرش او را اينطور ببيند خداي نكرده سنگ كوب مي كند.

شهيد محمدرضا خلخالي

دومين شهيد
محمدرضا محصل و ۱۶ ساله بود كه به شهادت رسيد. او سومين فرزند پسر و دومين شهيد خانواده بود.
او هم مثل برادرانش در محيط سالم و پاك و مذهبي خانواده اي به دنيا آمد و رشد و نمو كرد كه پدر و مادر، هر دو مومن و خدا ترس و پرهيزكار بودند. او هم مثل برادرانش هر آنچه از تعاليم ديني را از رفتارهاي پدر و مادر مي آموخت و با نان حلال معنويت مي افزود و مي باليد...

قلبم سياه مي شود!
تا قبل از انقلاب نه راديو داشتند و نه تلويزيون. بعد از انقلاب تلويزيون خريدند. آنها اصلا به سينما هم نمي رفتندند. حتي وقتي محمدرضا كلاس سوم بود يك روز كه آمد خانه دستش را كرده داخل گوشش. مادر پرسيد: چرا اين طوري كردي؟! محمدرضا گفت: « در خيابان صداي ترانه مي آمد، اگر بشنوم قلبم سياه مي شود.» مادر و پدر خودشان هم قبل از انقلاب خانه كساني كه راديو يا تلويزيون داشتند نمي رفتندند...

يا خدا يا دوست!
زماني كه انقلاب پيروز شد، محمدرضا ۱۴ ساله بود و وارد بسيج شد. او با آن سن كمي كه داشت شب ها با اسلحه به همراه بچه هاي كميته گشت مي داد. اسلحه از خودش بزرگتر بود. محمدرضا با اينكه نوجوان بود اما هميشه مي خواست مشكلات مردم را تا جايي كه مي تواند حل كند. مثلا اگر در محل دعوا مي شد سعي مي كرد تا آن افراد را آشتي دهد. با سن كمش اعتبارش زياد بود، اگر كسي مي خواست وارد بسيج شود مسئولان بسيج از محمد در مورد آن شخص تحقيق مي كردند. يكي از جوانان محل مي خواست عضو بسيج شود، از محمدرضا در مورد او سوال كردند ولي محمد او را تاييد نكرد. مادر از او پرسيد: چرا اين كار را كردي؟ گفت: يا بايد خدا را خواست يا دوست را. بسيج خواست او را بپذيرد يا نپذيرد اما من فقط حقيقت را گفتم.
مادر گفت: اگر خانواده اش بفهمند ناراحت مي شوند. گفت: مادرش با شما دوست است نه با خدا چون اگر با خدا دوست بود بچه اش اين طور نمي شد...

برو بابا جان!
يك دفعه مي خواست از طرف بسيج كارخانه قند ورامين به جبهه برود اما مادر گفت: محمد! راضي نيستم بروي، الان تو بايد درس بخواني.
محمد با اصرار گفت: مي خواهم به جبهه بروم!

مادر كه ديد هيچ طوري نمي تواند خود او را منصرف كند به فرمانده بسيج آنجا گفت: محمد بچه است، برادرش هم شهيد شده و من ديگر اعصابي برايم نمانده، محمد را نبريد. آنها هم او را برگردانند. وقتي برگشت؛ وسط اتاق خوابيد. مادر گفت: محمد برگشتي؟ محمد با ناراحتي جواب داد: «كاري كردي فرمانده بسيج من را برگرداند؟! اما من هر طور شده مي روم جبهه.»

مادر گفت: برو اما حداقل صبر كن تا ديپلمت را بگيري. اما محمدرضا مي گفت كه اگر ديپلم بگيرم و شهيد شوم با ديپلم من مي خواهي چه كار كني؟ من به ديپلم گرفتن نمي رسم. مادر گفت: فعلا درست را بخوان، اگر ديپلم هم نگرفتي مي تواني بروي. در حين بحث پدرش رسيد. محمد به پدرش گفت: مي خواستم بروم جبهه اما مامان نگذاشت.
پدرش هم گفت: چرا؟ برو بابا جان، الان اسلام نياز به شما دارد و تو هم خيلي خوب مي تواني بجنگي...

شب آخر
بعد از اينكه پدرش با رفتن او موافقت كرد اولين گروهي را كه اعزام كردند به جبهه محمد هم با آنها رفت. به مادر سفارش كرد كه اگر برايم اتفاقي افتاد يك موقع به حاج آقا راشدي (پيش نماز مسجد) توهين نكني! چون ايشان كاغذهاي اعزام بچه ها را امضا كرده بود. مي گفت من خودم خواستم كه برايم امضا كند. بايد بروم، اسلام نياز به خون دارد. مادر گفت: «حالا كه خودت راضي هستي برو، هرچه خدا بخواهد همان مي شود. اگر خدا بخواهد برگردي كه برمي گردي و اگر نخواهد هم به شهادت مي رسي.»

بعد از دو يا سه ماهي كه رفته بود جبهه، پايش تير خورد و برگشت خانه. وقتي رسيد، شب عروسي پسر دايي اش بود و مي خواستند بروند عروسي. مادر گفت: محمد تو هم ميايي؟
گفت: آره. مادر ديد پايش لنگ مي زند.
گفت: چرا اينطوري راه مي روي؟ گفت: پايم درد مي كند. مادر علت را پرسيد. گفت: وقتي كه از ماشين پايين پريدم نمي دانم چرا پايم درد گرفت.

نگو كه بعد از مجروح شدن مدتي در بيمارستان بوده و معالجه شده اما چيزي به مادر نگفته تا مبادا به او بگويد كه ديگر به جبهه نرود، ولي به خواهرش گفته بود كه پايم تير خورده و نمي توانم راه بيايم و سفارش كرده بود مادر نفهمد. موقع رفتن به عروسي حتي شلوارش را عوض نكرد و با همان شلوار بسيج آمد تا مادر چيزي از زخم پايش نفهمد. آن شب خانه بود و فردا صبحش رفت تا اينكه بعد از چند ماه جنازه اش را آوردند...

دعاي مستجاب
مادر عاقبت بخيري بچه هايش را خيلي از خدا مي خواست. يك روز وقتي كه محمدرضا ۲ ساله بود در تهران جلسه اي ساعت شش صبح داشتند. در آن جلسه گفتند كه اگر هركس چهل روز دعاي عهد را بخواند امام زمان عجل الله فرجه را خواب مي بيند. به همين دليل چهل روز دسته جمعي در جلسه دعاي عهد را مي خواندند. بعد از چهل روز مادر خواب ديد كه يك خانم و آقايي وارد اتاق شدند و او دراز كشيده بود و زماني كه خواست جلوي پاي آن دو بلند شود نگذاشتند. آن آقا گفت آمده ايم تا بفهميم با چه كسي كار داشتيد؟ آقا مي پرسيد و خانم مي نوشت. مادر گفت: شنيده ام كه اگر چهل روز دعاي عهد را بخوانم خواب امام زمان(عج) را مي بينم و هرچه بخواهم آقا به من مي دهند.

آن آقا گفت: شما چه مي خواستيد؟
مادر گفت: فقط ايمان و آخرت براي خودم و بچه هايم را از ايشان مي خواستم.
آن آقا دوباره گفت: ديگر چه مي خواهي؟
گفت: فقط ايمان و آخرت براي خودم و فرزندانم. سه مرتبه پرسيد و مادر هر سه مرتبه همين پاسخ را داد. آن آقا يك مرتبه محمدرضا را از مادر گرفت و مادر از خواب بيدار شد. وقتي محمدرضا به شهادت رسيد هر كدام از همسايه ها كه به ديدنشان مي آمدند مي گفتند: شما همان موقع محمدرضا را تحويل داده بودي!
رفتار پسرانم خيلي خوب بود. طوري رفتار نمي كردند كه پدرشان ناراحت شود.

شهادتت مبارك!
حسن تازه عروسي كرده بود. خاله اش آمده بود تا عروس خواهرش را به خانه شان دعوت كند. حسن گفت: خاله صبر كن تا محمدرضا هم برگرده بعد مياييم خونتون. وقتي خاله اش داشت مي رفت، مادر براي بدرقه تا جلوي در آمده بود كه ديد دامادش هم دارد مي آيد. وقتي رسيد خانه با مقدمه چيني و اين طرف آن طرف كردن گفت: مادر، محمدرضا هم به شهادت رسيد.

مادر گفت: الكي مي گي؟!
او در حالي كه خيلي ناراحت بود به سختي گفت: نه. با هم رفتند سپاه. ديدند خبر درست است و جنازه محمدرضا آنجاست. مادر در تابوت را كه برداشت پيكرش تكه و پاره و در يك كيسه پر از خون بود. حال خودش را نمي فهميد. شروع كرد با بچه اش حرف زدن... محمد در خط مقدم به شهادت رسيده بود و گفته بود اگر شهيد شدم جنازه من حتما برگردانيد چون يكي ديگر از برادرانم هم شهيد شده، اگر جنازه ام را نبريد مادرم خيلي بي تاب مي شود.

بعد از شهادتش دوستانش رفتند تا جنازه محمدرضا را بياورند، چهار، پنج جنازه ديگر را هم آورده بودند اما بعد از آنها هر جنازه اي كه مانده بود به دست عراقي ها افتاد...
مادر كه در تابوت را برداشت، پيكرش تكه و پاره و در يك كيسه پر از خون بود. حال خودش را نمي فهميد. شروع كرد با محمدرضا حرف زدن. به محمدرضا گفت: « مادر جان شهادتت مبارك باشد! »...

شهيد حسن خلخالي

سومين شهيد
حسن اولين فرزند پسر و سومين و آخرين شهيد خانواده بود كه در سنّ ۲۷ سالگي به شهادت رسيد. حسن ديپلم داشت و پابه پاي پدر و همراه برادرش حسين قبل از پيروزي انقلاب، در بازار فعاليتهاي انقلابي داشت. او هم مسجدي و هيئتي و منبري و روضه اي بود...

پدر و مادرشان آنها را با افتخار مي فرستادند جبهه، مي گفتند عمري در هيئت ها گريه كرديم كه اي كاش زمان امام حسين عليه السلام بوديم و ايشان را ياري مي كرديم. حالا وقتش است.
مادر هميشه مي گفت: الان زماني است كه بايد امام خميني را ياري كرد. خودش هم بچه هايش را بدرقه مي كرد. حتي گاهي با هم اعزام مي شدند. حسن و حسين يك سال همديگر را نديدند. چون زماني كه حسن به مرخصي مي آمد؛ حسين در منطقه بود و يا برعكس...

شيداي امام
حسن بسيار عاشق امام خميني بود. يعني عاشقانه امام رضوان الله عليه را دوست داشت و شيداي او بود... بعد از انقلاب كه عكس امام را در خانه گذاشته بودند، حسن هميشه كه از در وارد مي شد، مي ايستاد و سلام نظامي به امام مي داد!

آفرين پسرم!
حسن از همان دوران كودكي بچه دست و دل بازي بود و حواسش به اطرافيانش جمع بود. روزهاي اول انقلاب بود و مردم از لحاظ اقتصادي در تنگنا بودند. دو گوني گندم در انباري داشتند.
يك روز كه مادر رفت از انبار گندم بياورم ديد گندمي ندارند. به بچه ها گفت كه هيچ آثاري از دو گوني گندم نيست. يكدفعه حسن گفت: قربان مادرم بروم كه خواب است. مادر گفت: چرا؟! حسن گفت: الان كه گندم نيست، خيلي از مردم نيازمند گندم هستند. من هم ديدم ما گندم زياد داريم مقداري دادم به كسي كه همه گوسفندانش گرسنه بودند.

چون آن شخص گفته بود كه گندم ها را آرد مي كنيم. بعد از اينكه گندم ها را با آرد مخلوط كرديم به گوسفندان مي دهيم تا بخورند. قسمتي از گندم ها را هم براي مرغ و جوجه فلاني دادم چون مرغ و جوجه هايش از گرسنگي در حال تلف شدن بودند. براي انجام كارهاي خيري كه مي كردند پدرشان آنها را تشويق مي كرد. پدر به حسن گفت: «آفرين پسرم! در اين موقعيت بايد مواظب مردم بود.»

اسلحه برادرانم
زماني كه حسن مي خواست به جبهه برود؛ تازه ازدواج كرده بود و خانمش هفت ماهه باردار بود. مادر مي گفت: پسرم، من تازه عمل كردم و خانمت هم تحت نظر دكتر است و ممكنه مشكلي پيش بياييد اما او مي گفت: وقتي ديدي همسرم ناراحت مي شود ايشان را به خانه پدرش بفرستيد، مادر جان! نمي توانم اسلحه برادرانم را زمين بگذارم. شما مي گوييد به جبهه نروم؟ مادر جواب مي داد: برو اما صبر كن تا حال من خوب شود و همسرت هم زايمان كند، بعد برو. حسن قبول نمي كرد و مي گفت: تا خانمم زايمان كند دو ماه طول مي كشد و تا آن موقع معلوم نيست كه چه اتفاقي مي افتد. الان قرآن و اسلام به ما نياز دارد.

قربان خواهرم بروم
حسن به جبهه رفت و مجروح شد. او را به بيمارستان اهواز بردند. حسن راننده آمبولانس بود. خبر مجروح شدن حسن را به پدرش دادند. پدرش به اهواز رفت و حسن را انتقال دادند به تهران. فقط از گردن به بالاي حسين سالم بود. لگنش شكسته بود، شكمش را از بالا تا پايين جراحي كرده بودند تا تركش هايش را در آورند اما هنوز تركش در شكمش مانده بود و عفونت كرده بود. هر دو پايش هم تير خورده بود... حسن به پدرش مي گفت: هر موقع كه مادر مي خواهد بيايد ملاقات من را آماده كن تا فكر نكند حالم بد است.

زماني كه مادربه ملاقاتش مي رفت خوشرو بود، مي گفت و مي خنديد. اگر مادر مي خواست ملافه اش را بالا بزند نمي گذاشت و مي گفت: بدنم لخته. نمي خواست مادر ببيند جراحتش چقدر است. وقتي ناراحتي مادر را مي ديد مي گفت: مادر جان شما قرار بود كه در برابر شهادت پسرهايت مقاومت داشته باشي، قرار نبود كه دور تخت من بگردي و ناراحتي كني...

به مادر مي گفت: قربان خواهرم بروم كه ديشب خوشحال به ديدنم آمد و من را بوسيد و گفت: برادر جان اگر قسمتت باشد كه در دنيا بماني، خوب مي شوي و اگر هم قرار باشد كه به شهادت برسي كه شهيد خواهي شد. اگر به شهادت برسي و يا خوب شوي و به خانه برگردي ما در هر دو حالت خوشحال مي شويم. وقتي اين روحيه را از خواهرش ديده بود خيلي خوشحالي مي كرد.

به مادرم بگو
حسن زماني كه در بيمارستان بستري بود به هم اتاقي اش گفته بود تا چند وقت ديگر خدا به ما يك دختر يا پسر عطا مي كند. دو ماه بعد از شهادت حسن دخترش به دنيا آمد. حسن اسم مليحه را از قبل مشخص كرده بود اما مادر اسم او را زينب صدا مي كرد. بعدا حسن به خواب داماد برادرم آمد و گفت: به مادرم بگو اسم دخترم مليحه است...

چهل روز
حسن چهل روز در بيمارستان بستري بود. پدرش در اين مدت بالاي سرش بود. زماني كه مي خواستند حسن را دوباره عمل كنند، آن روز از غروب روز قبلش حسن شروع كرده بود به روضه خواندن. پدر مي گفت: اينقدر روضه نخوان، حرف زدن براي تو خوب نيست. حسن جواب مي داد: بابا من هم مي خواهم مثل برادرانم شهيد شوم. نمي خواهم عملم كنند. خدا اين مقام را به من نداد كه در جبهه شهيد شوم و آمدم بيمارستان. پدرش تعريف مي كرد: حسن تا نصف شب روضه مي خواند و مردم دورش جمع شده بودند. نصف شب به او مرفين زدند و خوابش رفت. دوباره از صبح شروع كرد به روضه خواني. ساعت ۱۲ بردنش اتاق عمل. وقتي حسن را به اتاق عمل بردند، پدرش مي گفت: وضو گرفتم كه براي نماز به مسجد بيمارستان بروم اما قبل از اينكه قامت ببندم شنيدم كه بلندگو صدا مي زدند حاج آقا خلخالي. فورا رفتم پيش دكترش. دكتر گفت: دو پسرت شهيد شده اند؟
گفتم: بله - گفت: خدا به حق پنج تن صبرتان بدهد.

آقاي خلخالي مي گويد: حسن شهيد شد؟
دكترش مي گويد: بله. اوضاع حسن خوب نبود. وقتي مي خواستند حسن را روي تخت اتاق عمل بگذارند انگار هفتاد سال بود كه او تمام كرده.
در اين لحظه پدر گفت: خدا را شكر! حسن به آرزويي كه داشت رسيد!

در انظار گريه نكردم
همان روز تازه خط تلفن خانه وصل شده بود. مادر به بيمارستان زنگ زد و به حاج آقا خلخالي گفت: ما داريم مياييم بيمارستان. او هم جواب داد كه لازم نيست بياييد. حسن امروز به شهادت رسيد. مادر حسابي بهت زده بود، گفت: حسن كه امروز عمل داشت. آقاي خلخالي گفت: خوشبختانه عمل نشد و چيزي كه مي خواست خدا نصيبش كرد. حسن نمي خواست عمل شود، مي خواست به شهادت برسد.

به هر حال او يك مادر بود و حال كسي را داشت كه عزيزترين كسش را از دست داده اما سعي مي كرد روحيه اش را حفظ كند. گفت: خانه را جمع كنيد و همسايه ها را صدا كنيد. خواهر حسن شروع كرد به گريه كردن، مادر گفت: گفتم اگر مي خواهي برادرت خوشحال باشد گريه نكن. ما خودمان بچه هايمان را جبهه فرستاديم و آنها هم به آرزويي كه داشتند، رسيدند. مادر با اينكه سه فرزندش شهيد شدند اما هيچ وقت در انظار مردم گريه نكرد.

كربلا
اينك كربلاي هميشه و مزار هر سه تاي شهيدان برادران خلخالي در امامزاده سيد فتح الله ورامين واقع شده است.

دعوت
پدرشان بسيار خواب آنها را مي ديد و تعريف مي كرد. آقاي خلخالي شب قبل از اينكه سكته كند تعريف كرد: «خواب ديده ام كه هر سه پسرانم به ديدنم آمده اند و من هم در حال كشاورزي هستم. به آنها گفتم كه خوب شد آمديد، مي توانيد به من كمك كنيد. پسرها گفتند: به شما كمك مي كنيم اما الان آمده ايم تو را دعوت كنيم و با خودمان ببريم. من هم گفتم از خدا مي خواهم با شما بيايم. پسرها گفتند: بابا ناراحت نيستي؟ گفتم: نه بابا جان. آنها دوباره گفتند: ما به شما كمك مي كنيم ولي دعوت ما را قبول كن. بعد از اين خواب همه اش آماده مرگ بود. آقاي خلخالي حدود يك ماه بعد از ديدن اين خواب وفات كرد و مهمان فرزندانش شد.

منبع:هفته نامه يالثارات الحسين(ع)

گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه