مواظب حاجي باش

خاطره اي از شهيد ايوب بلندي
به نقل از همسر شهيد
يك روز يكي از دوستانم كه فرزند شهيد هم هست با من تماس گرفت گفت: خوابي ديدم بيشتر مواظب حاجي باش. گفتم: چطور مگه: چي شده؟ گفت: توي خواب ديدم حاجي و پدرم در صفوف نمازگزاران كه همه شهيد هستند در صف اول نشستند و من و تو در رديف هاي آخر، همه پيشاني بندي بستند و با دادن شعار به سوي حرم امام حسين (ع) مي رفتند و من و تو داشتيم آن ها را نگاه مي كرديم.
چند روز بعد يكي ديگر از دوستان دانشگاه هم خوابي مشابه برايم تعريف كرد حتي مادرم هم يك روز زنگ زد، حال ايوب را پرسيد: گفتم خوبه چطور مگه؟ گفت: ديشب خواب ديدم كه سه مرتبه بين زمين و آسمان ندايي مانند صداي اذان مي پيچيد كه جانباز ايوب بلندي شهيد شد.
حتي خود ايوب اين اواخر خواب شهادت را زياد مي ديد و مي گفت: شهلا جان! من ديگر رفتني هستم و مي دانم دارم مي روم.
منبع: كتاب بر بلندي هاي بهشت، نويسنده: مائده نجاري، ص210
827