زر سرخ

خاطره اي از شهيد مجيد خزايي
به نقل از زهره آتشي
مادرم گفت كه شبي در خواب ديدم به جهان آخرت سفر كرده ام. باغي زيبا و جايگاهي خرم. درختان، سبزي چشم نوازي داشتند. رنگي كه هرگز در طبيعت دنيا وجود ندارد. آنجا گلستان شهدا بود، تمام شهدا حضور داشتند. چشم انداختم. اولين نفري كه شناختم پسرخاله ام، شهيد «عزيز ستار پناه» بود. گفتم: عزيز! چقدر جاي شما زيباست. من هم مي توانم به اينجا بيايم. پاسخش منفي بود. پرسيدم:
ـ مجيد عمه هاجر هم اينجاست؟
گفت: فاميلي اش را بگو، ما اينجا كسي را به اسم صدا نمي زنيم.
گفتم: مجيد خزايي.
دستش را سه مرتبه بالا برد و پايين آورد و با تحسين و تأثير گفت:
ـ نگو مجيد، بگو طلاي احمر، طلاي احمر، طلاي احمر. او يك ضرب قبول شد!
گفتم: مگر شهدا هم امتحان مي دهند؟
مثل اينكه گفت: بله.
منبع: كتاب در تابستان زخم، نويسنده: غلامرضا كافي، ص96
822