گل خشك

بستي تو بارت را و رفتي، رفتي اما
در قاب چشمانت غزل فرياد مي زد
من شعرهايم را برايت دود كردم
مانند اسپندي كه تب را داد مي زد
يك شاخه گل دادم به تو آن روز بابا
گفتي كه لاي جانمازت مي گذاري
گفتي شهادت يعني اينكه عاشقانه
در راه عشقت جان خود را مي سپاري
من فكر كردم زود برمي گردي و من
با تو دوباره زندگي را مي سرايم
از قال چشمانت دوباره مثل هر روز
من شاه بيت شعرها را مي ربايم
بعد از تو من در شعرهايم مي نوشتم
از گريه ها و خنده ها و انتظارم
از اينكه مي خواهم كه برگردي چرا كه
بي تو شبيه شعرهاي مرگبارم
يك پيكر آمد از تو يك تابوت يك كيف
اما پدر من مانده ام در انتظارت
يك جانماز و يك پلاك و يك گل خشك
تنها همين ها مانده اينجا يادگارت…
منبع: مجموعه شعرگلواژه هاي پايدار، به كوشش محمدرضا رنجبر باهر (رنجي تبريزي) ، ص32