خاك معناي آسمان مي داد

ترس بود و ستاره اي در شب، زير رگبار تير جان مي داد
بارش بي دريغ خمپاره، دشمن بد مگر امان مي داد!
كودك از خواب مي پرد گاهي، گريه اي سيل مي شود در باد
مادري شانه ي خودش را با بغض گهواره اي تكان مي داد
جبهه بود و جنون مرگ آور، رگ به رگ لاله ها زمين خوردند
مرگ در عشق زندگي مي كرد، خاك معناي آسمان مي داد
كربلا اتفاق مي افتاد آه، دريايي از عطش پدرم!
چند باران، تو تشنه مي ماندي؟ چه كسي آب دستتان مي داد؟
لابد از فلسفه نمي پرسيد، هشت سال انتظار يعني چه
چه كسي دست اين همه عاشق، جام پر شهد شوكران مي داد؟
حتماً از جاده مي رسد يك روز، روح اسطوره هاي آشيلي
و كسي مي رسد و جاي پدر، چفيه و خاك و استخوان مي داد
و پلاكي كه رنگ خون دارد، التهابي پر از جنون دارد
قصه ي امتحان و ابراهيم… مادر اين بار امتحان مي داد
جنگ يك اتفاق ساده نبود، سروها ايستاده مي ميرند
سرو مردي ست در شب كوفه كه به دست يتيم نان مي داد
سرو در قاب روي ديوار است، قصه هاي نگفته بسيار است
لب خندان و چشم هاي پدر، لحظه ي عشق را نشان مي داد
كاش يك روز مي رسيد و خدا به تو در قاب عكس جان مي داد
يا اين كه خاك خاطراتت را به من و انتظار مي گفت و…
كاش يك روز مي رسيد و خدا به همين خاك ها زبان مي داد
منبع: كتاب در متن شعله ها، دفتر سوم، به كوشش : حسن يعقوبي، ص16