جواز شهادت

جواز شهادت
اوج بمباران شهرها بود. پسرم «محسن آبكار» پيش من آمد و خواهش كرد: بابا مي خواهم بروم جبهه. چه اجازه بدهيد، چه اجازه ندهيد مي روم، چون مي خواهم به تكليفم عمل كنم. ولي چه بهتر با اجاز ه ي شما راهي جبهه شوم.
گفتم: بابا ما كه «والله» چنين جرأتي نداريم به تو اجازه ندهيم. يادم مي آيد آن روز كنار من و مادرش نشسته بود، وقتي اجازه رفتن را از من گرفت از فرط خوشحالي يك دست روي پاي من زد و يك دست روي پاي مادرش. خدا مي داند، با خنده و خوش رويي گفت: مادر، كنار بهشت مي ايستم، يك دستت را من مي گيرم و يك دستت را داداش حميد. مي بريمتان بهشت.
با صداي بلند قهقهه اي زد و رفت. ديگر خبري از او نشد، شايد ميهمان برادر شهيدش «حميد» شد.
به نقل از پدر شهيدان آبكار
كتاب باياران سپيده، تدوين و نگارش: محمد خامه يار، ص8.