بهار سپيد

بهار سپيد
بهارست و گل در كمين دل است
و بلبل نهان گشته در عشق گل
بهارست و شادي نهان در نهان
پرستو و قمري به آواز اميد باز آمدن
و در گوشه اي از جهان سترگ
فرو رفته در خواب٬ شهري قشنگ
كه فرداي شادي به همراه گل
همه دشت و صحرا معطركنند
وآن شور و شوق دل كودكان
چه سان شاد و خندان
چه سان در نشاط
و فردا... و فردا
سپيدي٬ سپيدي
سراسر همه دشت وصحرا سپيدي
بهار سپيد و گلستان شپيد
از آن ابر مرگ و
از اين زهر «خردل»
سرانجام خفتن ميان سيانور
ميان سپيدي.
پرستو و قمري وبلبل
و گل
و كودك٬ جوان٬ پيرزن٬ پيرمرد
زن و مرد و شادي
بهار و نشاط
مبدل به تنديس سنگي شدند...
و اين ماجراي بهاري سپيد...
در آن شهر سرخ.
كتاب: زخمي در آينه، مهندس فايق صفي زاده ي بوره كه يي، ص137