من آمدم دريده شوم كو پلنگتان؟

من آمدم دريده شوم كو پلنگتان؟
آورده ام بدون سپر، رو به جنگتان
مردانه سينه ي من و اينك خدنگتان
هم چوم سگان گزيدن و بگريختن چرا؟
من آمدم دريده شوم، كو پلنگتان
انگشت اتهام به سويم گرفته ايد
انگشتان گواهي و شاهد ترنگتان
همرنگ با جماعت همچون شما شدن؟
رسوا شود هر آنكه درآيد به رنگتان
ما را به رنگ خون و جنون باد پاي و سر
بيزار گشته ايم به روي دو رنگتان
هر تكّه تكّه ي تنم آيينه مي شود
دل بسته ام به منطق سنگين سنگتان
خورشيد سان به بستر خون آرميده ام
نسبت نبود بين من و چشم تنگتان
يك دم اگر به كام خدا نيست كار ما
دنياي ما تمام به كام نهنگتان
گر مرد رزم نيست ميان شما يكي
لب تشنه ام به بوسه ي جام شرنگتان
شيرين من مرا طلبيده است مردمان!
من بيستون خويشتنم، كو كلنگتان؟
مجموعه شعر: گلواژه هاي پايدار، محمدرضا رنجبر باهر (رنجي تبريزي) ، ص22