خاطراتي از مقاومت آزادگان ايراني(2)
نويد شاهد:نمي دانم اين عراقي ها چه تصوري از ما و كشورمان ايران داشتند، چون گاه پرسشهايي را مطرح مي كردند كه حقيقتاً تعجب مي كرديم. يك بار آمدند و انارهايي كوچك و بعضاً خشك شده را ميان بچه ها تقسيم كردند و سپس افسر عراقي به ميان جمع بچه ها آمد و گفت: مي دانم در كشورتان چنين چيزهايي نداريد و اينها را بايد اين طور خورد و ... .



*هندوانه
نمي دانم اين عراقي ها چه تصوري از ما و كشورمان ايران داشتند، چون گاه پرسشهايي را مطرح مي كردند كه حقيقتاً تعجب مي كرديم. يك بار آمدند و انارهايي كوچك و بعضاً خشك شده را ميان بچه ها تقسيم كردند و سپس افسر عراقي به ميان جمع بچه ها آمد و گفت: مي دانم در كشورتان چنين چيزهايي نداريد و اينها را بايد اين طور خورد و ... .
بچه ها همه خنديدند و افسر عراقي داشت متغيّر مي شد كه يكي از بچه ها برخاست و گفت: ما هم در ايران چيزهايي شبيه به اين اما بزرگتر، تازه تر و آبدارتر داريم كه همين طور كه شما مي گوييد آن را مي خوريم.
و خلاصه يك جوري دل افسر عراقي را به دست آورد.
يك بار هم هندوانه دادند كه اين بار افسر عراقي آمد و گفت كه اين ميوه، هندوانه است و نبايد پوستش را بخوريد و ... كه باز هم با خنده و تمسخر بچه ها روبرو شد.
جالب اينجا بود كه اين مسائل در شرايط و زماني مطرح و عنوان مي شد كه شاهد بوديم لباسها و يا لوازم يدكي هايي كه بعضاً عراقي ها استفاده مي كردند، همان وسايل و لوازم تاراج شده و مسروقه ي گمرك خرمشهر با مُهر و نشان آنجا و يا ايران بود.
برگرفته از كتاب «لبخند در اسارت»
*نگهداري از راديو در اسارت
در زمان اسارت، يك خودكار كوتاه و كوچك شده هم در مقابل عراقي ها، حكم اسلحه را داشت و با دارنده ي آن به شدت برخورد مي كردند؛ اما چون محسن مورد اعتماد و در امنيت بود، راديو نزد او نگهداري مي شد، چرا كه خود او آن را يافته بود و با هزاران ترفند آن را به اردوگاه وارد كرده بود. حجم اين راديو، به اندازه ي يك قالب صابون معمولي بود.
يكي از مكان هاي مناسب براي جاسازي، كف آسايشگاه شماره 2 بود كه محسن آقا، سيمان ضخيم كف آن را، به اندازه ي راديو به سختي و با تلاش مداوم سوراخ كرده بود. اين حفره درست زير جاي خواب خود او بود. محسن پس از جا دادن راديو در آن حفره كوچك، آن را با كمي ملاط سيمان مي پوشانيد و با خاك آن را هم رنگ ساير قسمت هاي كف آسايشگاه مي كرد. براي خشكاندن رطوبتِ آن هم از ميله اي كه روي چراغ علاءالدين داغ مي شد، استفاده مي كرد. لازم به ذكر است كه شن و سيمان مورد نياز، كنار حوضچه ي جنب آسايشگاه موجود بود و به ذهن كسي خطور نمي كرد كه از اين مصالح ممكن است چه استفاده هايي بشود. به هر حال، همين مشت شن و سيمان براي اهالي اردوگاه از هزاران شمش طلا ارزشمندتر بود.
برگرفته از كتاب «راديو»
*قرآن به نوبت
قرآن خواندن، يكي از ثبت ترين برنامه هاي روزانه ي اسرا بود، اما از آنجايي كه قرآن به تعداد همه ي اسرا در آسايشگاه وجود نداشت، آنها نوبت گذاشته بودند تا هر كس چند دقيقه اي بتواند با خواندن قرآن روح و روانش را صيقل دهد.
يادم هست حدود ظهر بود كه نوبت من شد. بعد از خواندن آياتي از قرآن، وقتم تمام شد و من به دنبال برادر بعد از خودم بودم تا قرآن را به او بدهم. او را پشت پنجره ي آسايشگاه ديدم، و تا او بيايد، چند آيه ي ديگر هم خواندم. وقتي خواستم قرآن را به او بدهم، يك سرباز عراقي در آستانه ي در ظاهر شد و گفت: شما در اين ساعت در آسايشگاه چه مي كنيد؟
من جواب سؤال او را دادم. او گفت: تو كه قرآن در دست داري قبول، اما تو (رو به آن برادرمان كرد) بايد تنبيه شوي.
آنگاه سيلي محكمي به صورت او نواخت. بلافاصله باريكه ي خوني از گوش او بيرون زد و دستش را روي گيجگاهش گذاشت و نشست.
بله، اين بظاهر مسلمانان، اسيري را براي هميشه از نعمت شنوايي محروم كردند. واي بر چنين مسلماناني!
برگرفته از كتاب «مقاومت در اسارت دفتر چهارم»
انتهاي پيام/ز