بانك سوژه ايثار و شهادت(43)
آن مرد
نويد شاهد:يك روز در منطقه كردستان، حاج احمد متوسليان وچند نفر از دوستانش كه لباس كردي بر تن دارند، سوار ماشيني مي شوندكه دو نفر از افراد ضد انقلاب كومله هم درون آن نشسته اند. آنها از فرمانده هان رده بالا نيستند...


يك روز در منطقه كردستان، حاج احمد متوسليان وچند نفر از دوستانش كه لباس كردي بر تن دارند، سوار ماشيني مي شوندكه دو نفر از افراد ضد انقلاب كومله هم درون آن نشسته اند. آنها از فرمانده هان رده بالا نيستند.
آنها به خيال اينكه حاج احمد ودوستانش ازنيروهاي خودشان هستند، آنها را سوار مي كنند.
درطول راه، حاج احمد ساكت و آرام است. يكي از دوستان حاج احمد كه زبان كردي را خوب بلد است شروع به صحبت با ضد انقلاب مي كند وازاوضاع و احوال منطقه مي پرسد.
يكي از آنها با نارضايتي مي گويد : عده اي از افراد سپاه به ا ينجا آمده اند كه در ميان آنها شخصي به نام حاج احمد متوسليان هست كه پدر ما را درآورده است.
حاج احمد همچنان ساكت وآرام است.
يك دفعه دوست حاج احمد دست به اسلحه مي برد وآنها را خلع سلاح مي كند و به كمك حاج احمد دست و پايشان را مي بندند.
بعد همان رزمنده اي كه زبان كردي مي داند رو به همان كه از حاج احمد حرف مي زد مي كند و مي پرسد:« اگر حاج احمد را ببيني او را مي شناسي؟»
مرد با ترس مي گويد:« قيا فه اش را نديده ام! اما مي دانم كه خيلي جدي است.»
دوست حاج احمد به او اشاره مي كند و مي گويد:«همان كه كنارت نشسته بود، حاج احمد است!
مرد چنان وحشت مي كند كه نزديك است قالب تهي كند.حاج احمد و دوستانش آنها را كنار جاده رها مي كنند و مي روند.
انتهاي پيام/ز