آخرین اخبار:
کد خبر : ۳۱۱۵۵۶
۰۰:۰۰

۱۳۹۰/۰۵/۱۸
بانك سوژه ايثار و شهادت(42)

عكسي كه جويده شد

نويد شاهد:بعداز پذيرش قطعنامه، عراقي ها براي تبليغات مي خواستندما را به زيارت عتبات ببرند.قصدي كربلا خيلي مفصل است و اتفاقات زيادي در آن سفر براي ما افتاد كه من فقط آن قسمت را كه مربوط به حضرت امام مي شود تعريف مي كنم.ما با گرفتن اطلاعات از دوستاني كه آنها را قبل از ما به زيارت برده بودند برنامه ي مفصلي تنظيم كرديم و با توجه به اينكه درطول مسير از روستاها وشهرهايي مي گذشتيم و بچه هاي عراقي به استقبالمان مي آمدند، تصميم گرفتيم سخنان امام را به هر نحوكه شده به اطلاع آنها برسانيم...




بعداز پذيرش قطعنامه، عراقي ها براي تبليغات مي خواستندما را به زيارت عتبات ببرند.قصدي كربلا خيلي مفصل است و اتفاقات زيادي در آن سفر براي ما افتاد كه من فقط آن قسمت را كه مربوط به حضرت امام مي شود تعريف مي كنم.ما با گرفتن اطلاعات از دوستاني كه آنها را قبل از ما به زيارت برده بودند برنامه ي مفصلي تنظيم كرديم و با توجه به اينكه درطول مسير از روستاها وشهرهايي مي گذشتيم و بچه هاي عراقي به استقبالمان مي آمدند، تصميم گرفتيم سخنان امام را به هر نحوكه شده به اطلاع آنها برسانيم.
لذا يكي از سخنراني هاي امام را كه از راديو شنيده بوديم در حاشيه روزنامه اي كه به اندازه يك قرقره بود پس از ترجمه به عربي نوشتيم ودور قرقره پيچيديم.
چند دور هم نخ روي آن بستيم تا اگر عراقي ها آن را ديده اندو گفتند اين چيست، بگوييم نخ است . مي خواهيم آن را در كربلا تبرك كنيم و بعد به لباسمان بدوزيم تا نخ هاي تبرك شده در لباس هايمان باشد.
در همين سفر، بعضي از دوستان، عكسي از امام كشيده بودندكه ما آن را با خودمان به كربلا برديم. اين عكس دست يكي از برادران شيرازي ما به نام جليل ابراهيمي بود.من در اتوبوس كنار او نشسته بودم و به دوستان در صندلي هاي عقب و جلو گفتم مواظب باشند تا وقتي نيروهاي عراقي مي آيند به ما خبر بدهند.
ما عكس را به شيشه مي چسپانديم تا مردم عكس را ببينند.خيلي از آنها براي ما دست تكان مي دادند. بعضي از آنها براي ما دست تكان مي دادند و بعضي از آنها به عكس امام احترام مي گذاشتندو بعضي ديگر تعجب مي كردندكه اسراي ايراني چطور عكس امام همراهشان است.
تقريباً به آخر شهر نجف رسيده بوديم كه ماشين ايستاد.يك لحظه، احساس كرديم عراقي ها متوجه عكس امام شده اندو براي پيدا كردن آن به طرف ما مي آيند.
در بين راه عراقي ها به ما پرتقال داده بودند.
من يك پرتقال را از وسط نصف كردم و دادم به آقاي ابراهيمي . گفتم عكس را همراه پرتقال توي دهانت بگذار.
ايشان عكس امام را همراه پرتقال به دهانش گذاشت و به سختي آن را جويدو در همان حال كه آنها مشغول تفتيش بودنداو مشغول جويدن عكس امام بود.
عراقي ها حتي داخل جوراب هاي ما را هم گشتندو دايم تكرار مي كردند:عكس كجاست؟چون ما وسط ماشين بوديم وقتي به مارسيدند تقريباً عكس خورده شده بود، ولي تا مدت ها فك آقاي ابراهيمي درد مي كرد و مي گفت: ببينيد چه بلايي بر سر من آورديد، فكم درد مي كنه و نمي توانم چيزي بخورم.
انتهاي پيام/ز

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه