جانباز 55 درصد جنگ تحميلي:
اسرا حاشيه پتوها را شكافته به ضريح سيدالشهدا(ع) مي كشيدند
نويد شاهد: جانباز 55 درصد و آزاده سرافراز جنگ تحميلي با اشاره به خاطرات خود از دوران اسارت گفت: قبل از آزاد شدن به همراه ساير اسرا براي زيارت به حرم سيدالشهدا رفتيم، اسرا حاشيه پتوها را شكافته براي تبرك به ضريح مي كشيدند.


به گزارش نويد شاهد به نقل از خبرگزاري فارس،حجت الاسلام حسين عسگري كه مسئوليت امامت جمعه شهر ميلاجرد را به عهده دارد و مجموعه خاطرات خود از دوران اسارت را در كتابي به عنوان بازگشت پرستوها به چاپ رسانده است، امروز در گفت وگو با خبرنگار فارس در اراك به بيان شرح خاطرات خود از زيارت كربلا و عرض ادب به سيد الشهدا در زمان قبل از آزادي از عراق پرداخت كه بخشي از اين خاطرات تقديم خوانندگان مي شود.
مدتي بعد از آتش بس وضع عجيبي در اردوگاه ها برقرار شد، امكانات محدود اوليه محدودتر، وضعيت غذايي بدتر و وضع فشار و استبداد نيز فزوني يافته بود و يك سرباز عراقي، قدرت مطلق به شمار مي رفت.
مدتي بدين ترتيب گذشت و بعد از فشارهاي زياد وضع كمي بهتر شد، ارتباط عراق با بعضي كشورها تجديد شد، به كويت حمله كرد آن را استان نوزدهم خود خواند، هرچه در كويت بود به تصرف عراق درآمد و مسئولان عراق تصميم گرفته بودند اسرا را به زيارت اباعبدالله الحسين عليه السّلام ببرند تا با اين عمل از يك سو تسكيني براي همه ناراحتي هاي فراهم كرده خود و زورگويي ها و ستم هاي خويش فراهم كنند و از طرفي موقعيت خود را در كويت تثبيت كنند، لذا به اسرا پيشنهاد زيارت كربلا و نجف داده شد.
عراقي ها اعلام كردند چون مقدمات بازگشت اسراي دو كشور فراهم شده است، مي خواهيم با خاطره اي خوش از كشور ما برويد، اما با كمال ناباوري با جواب منفي اسرا مواجه شدند.
در مدت اسارت تجربياتي كسب شده بود و اسرا دريافته بودند كه خواسته ها بايد به شكلي مطرح شوند كه حساسيت به وجود نياورد، و با توجه به كسب اين تجربيات براي اينكه عراقي ها نتوانند از اين حركتشان استفاده تبليغاتي كنند، اسرا گفتند: اگر ما به زيارت برويم و دولتمان متوجه شود براي خانواده هايمان دردسر ايجاد مي كند و عراقي ها گفتند: وقتي شما اسير شديد عموماً پشت لباس ها نوشته بوديد، يا زيارت يا شهادت! حال كه ما با بودجه و امكانات خود، شما را مي خواهيم به زيارت ببريم نمي پذيريد؟
بالاخره با بغداد تماس حاصل كردند از بغداد افسري ورزيده و به نظرشان كارآزموده به نام ستوان فضيل را مامور اين قضيه كردند، افسر مذكور بعد از ورود به اردوگاه و گرم گرفتن با اسرا و عذرخواهي از اعمال بد سربازان در برخوردها، بعد از چند روز پيشنهاد خود را راجع به كربلا بردن اسرا اعلام كرد، بعد از اصرار زياد قرار شد تعهد كند كه هيچ گونه تبليغ و حتي عكس و يا مصاحبه اي با اسرا انجام نگيرد، اين تعهدنامه نوشته شد و با مهر و امضا به نماينده اسرا تحويل شد.
خوشبختانه افراد باهوش و هنرمند فراواني بين ما وجود داشت، نامه ستوان فضيل دست نويس شد و با مهري كه عيناً مهر ستوان بود ممهور شد (با سيب زميني آن را ساختند) و بين بچه ها پخش شد، براي رفتن به كربلا قول مساعد را دادند، امكانات و وسايل كم كم آماده شده بود و ستوان فضيل نيز، نماينده اردوگاه را خواسته بود و نامه مهر كرده خود را از وي گرفته و پاره كرده بود، اما غافل از اين كه . . . .
اسرا به دسته هاي 400 نفري تقسيم شدند و قرار شد كه هر نوبت يك دسته به زيارت بروند. دو گروه رفتند و برگشتند. گروه بعدي را به 14 دسته تقسيم كردند، با شماره مخصوص هر دسته به اتوبوسي سوار مي شدند، تعهدنامه فضيل به همه افراد داده شده بود كه در صورت نياز از آن استفاده كنند.
ساعت سه بعد از ظهر اتوبوس ها آماده حركت بودند، افراد را تا ايستگاه راه آهن شهر موصل مي بردند و از آنجا با قطار به طرف زيارتگاه برده مي شدند، حركت قطار آهسته بود و شوق زيارت بعد از آن همه شكنجه و عذاب در وجود افراد، آتشي به پا كرده بود، ملاقات قلبي و حضور جسمي با مولي الموحدين علي عليه السّلام و فرزندان برومند و به شهادت رسيده ايشان يعني حسين عزيزو . . . .
در طول مسير از آداب زيارت سوال مي شد و همه اسرا در اسارتگاه غسل زيارت انجام داده بودند و در پلاستيك هاي جاي سرم آب مختصري براي وضو ذخيره كرده بودند، در ايستگاه قطار روي شن ها نماز صبح با عشق به امامت و ولايت و شهادت خوانده شد، اتوبوس هاي انتقال دهنده آماده بودند، خانه معشوق و محبوب قلب ها نزديك بود و بوي كربلا استشمام مي شد، پرنده روح مي خواست از شوق قالب تهي كند، ياد عباس بن علي(ع) شير بيشه صحراي كربلا در وجود آدمي غرور مي دميد، جمعي از دوستان به وي تأسي كرده بودند و دست را در راه دوست هديه كرده بودند و اينك براي ابراز ارادت به پيشگاه آن اسوه ايثار و شهامت قدم در راه گذاشته بودند.
دستور سوار شدن صادر شد افسران و درجه داران بعثي در اطراف ما تردد مي كردند، بيسيم ها روشن بود، اما با ناباوري مشاهده كردند كه افراد امتناع مي كنند. ستوان فضيل و چند نفر ديگر به سرعت آمدند علت را جويا شدند، گفته شد شما تعهد كتبي داديد كه هيچ گونه تبليغي عليه اسرا انجام نگيرد، عكس بزرگي از صدام جلو اتوبوس نصب كرده ايد، ما و خانواده هايمان به زحمت خواهيم افتاد، افسر ديگري كه گويي مسئول حفاظت و امنيت بود پرسيد: «چه كسي چنين تعهدي به شما داده است؟ در و ديوار شهر منقوش به عكس صدام است». گفتند: «ستوان فضيل»، از او پرسيده شد با اطمينان گفت: «نه، من چنين تعهدي نداده ام.» نامه را نشان دادند، فضيل از تعجب وا رفت، با سرعت به طرف اتوبوس رفت تا عكس را بردارد بر اثر دستپاچگي عكس پاره شد، همان جا جلوي 400 اسير به خاطر پاره شدن عكس دستبند به دستانش زدند و با دو نفر سرباز به وانتي سوارش كردند و به بازداشتگاه روانه اش كردند.
به هر صورت عكس را برداشتند و اسرا سوار شدند و به طرف كربلا حركت كردند، 80 كيلومتر فاصله بود، 80 كيلومتر انتظار، انتظاري غير از انتظارهاي ديگر، ديداري وراي ديدارهاي ديگر، اسرا همه مسافت را گريه مي كردند و يا حسين(ع) مي گفتند، يا ابوالفضل(ع) ذكر ديگر اسرا بود، سربازان بعثي جلوي اتوبوس ها و عقب آنها در حركت بودند. كاروان اسراي عاشق به نينوا نزديك مي شد ياد امام سجاد عليه السّلام و زينب كبري سلام الله عليها و ساير اسيران تداعي مي شد كه از شام به طرف مدينه برمي گشتند و مسير از كربلا بود، از دور گنبد طلايي و پرچم خون رنگ نمايان شد، انگار سال هاي سال اينجا را مي شناختيم، آري وصف آن را شنيده و با چشم دل آن را ديده بوديم.
اتوبوس ها يكي بعد از ديگري مي ايستادند، اسرا بدون معطلي پياده مي شدند، از درب بزرگي كه در قسمت غرب حرم بود و پله هايي كه وارد صحن حياط مي شد، با عجله گذر كرديم صف هاي 10 نفري تشكيل دادند و شمارش انجام گرفت.
از راهرويي داخل حرم شديم قبر حبيب بن مظاهر زيارت شد، نزديك ضريح منور اعلام شد: بايستيد! گفتند: «بعد از خواندن زيارتنامه سه ربع وقت زيارت داريد، بعد به بارگاه قمر بني هاشم خواهيم رفت». مداح عراقي با سربازان آنجا ايستاده بودند، همين كه مداح گفت: السلام عليك يا اباعبدالله! عقده هاي چند ساله اجازه تحمل نداد.
بچه ها غربت چند ساله و درد دل خود را مي خواستند با محبوب در ميان بگذارند، مگر مي شد يا حسين(ع) نگفت. مگر مي شد جلوي سيل اشك را گرفت. محبت علوي و فاطمي در وجود انباشته باشد و كنار قبر فرزند زهرا عليها السّلام باشي و از عمق وجود او را نخواني! مگر مي شد فرياد يا حسين(ع) نكشيد، سرباز دشمن كيست، ترس كدام است، مرگ چيست، عشق به حسين همه را كنار زد و همه با هم ناگهان فرياد كشيدند ياحسين. يا عزيز زهرا و اختيار از دست داده به طرف ضريح هجوم بردند.
سربازان و مداحان فقط سعي داشتند زير دست و پاي زائران حسيني له نشوند و جان سالم به در برند، صورت ها و سينه ها به ضريح مباركش چسبيده شد، دردها زياد بود، ناله ها فراوان، آرزوي شفاي مريضان و مجروحان، آمرزش گناهان، خواستن صبر و شكيبايي در راه حق و عاقبت به خير شدن دعاي عموم بچه ها، پارچه اي نبود كه تبرك كنند، بچه ها حاشيه پتوها را شكافته و آورده بودند به ضريح مي كشيدند و به عنوان توشه و ذخيره اي ماندني مي خواستند با خود ببرند، اين زيارت مخلصانه دل سنگ سربازان و افسران عراقي را هم نرم كرده بود.
پارچه هايي در اختيار بچه ها قرار دادند آن همه درد و فراق، آن همه عشق و اشتياق، آن همه حرمان و جدايي و آن همه تماشا را مگر مي شد با 45 دقيقه وقت به پايان رساند، اسير اسير است، اما جسمش، روحش را كه نمي توان در بند كشيد، عشق را كه نمي توان به غل و زنجير بست، محبت را كه نمي توان به اسارت گرفت، جسم ها را دستور حركت دادند، يكي از خادمين حرم مقداري مهر نماز و چند تكه لباس بچه به اسرا داد و گفت: قبل از شما زائريني اينجا بودند متوجه شده بودند كه اسيران ايراني به زيارت خواهند آمد اين وسايل را براي شما گذاشتند كه به عنوان تبرك همراه ببريد.
از خانه معشوق بيرونمان كردند دل را بايد پرواز داد، امير لشكر، برادري رشيد، قمر بني هاشم(ع). تا حرمش كه 500 متر فاصله بود اسرا پياده برده مي شدند، مردم كنار خيابان صف كشيده بودند بعضي گريه مي كردند، برادران اسير شعارهايي از قبل نوشته و آماده داشتند كه در فرصت هاي مناسب به مردم مي دادند و آنها نيز تشكر مي كردند.
نمي دانم چه زماني سپري شد كه به حرمش رسيديم، بارگاه سقاي تشنه لبان ابهت و صولت ديگري داشت، هم اشك جاري بود و هم غرور بر وجود زائر مسلط مي شد، عجيب است سربازان عراقي جرأت نمي كردند كسي را ناراحت كنند و يا جسارتي بكنند، برخوردها به ادب نزديك شده بود در حرم امام حسين(ع) مظلوميت موج مي زد و در حرم برادرش غيرت و عزت در هم آميخته شده بود، ياد مردم ايران، رهبر فقيد ايران و آرزومندان در بند و به شهادت رسيده، همه و همه در خاطرها مي گذشت.
حدود سه ربع نيز كنار ضريح الگوي ايثار و مقاومت و مردانگي سپري شد، اتوبوس ها را مهيا كرده بودند، آري به اتوبوس ها سوارمان كردند، در حالي كه حس مي كرديم سايه استوار عباس(ع) ما را در پناه خود دارد و به نجف گسيل مان مي كند، ساعتي بعد گنبد و بارگاه علوي از دور نمايان شد تجديد وضو كرديم و از همان جا عرض ادب و سلام.
مقابل درب نسبتاً كوچكي اسرا را پياده كردند، داخل صحن حياط شديم، اذن دخول خوانده شد وارد صحن علوي گشتيم، عرض ادب شد دردهاي چند ساله اسارت، محبوس بودن در زندان هاي بي فروغ صدامي، آرزوهاي همرزمان به شهادت رسيده، آمال مردم عاشق ايران، عشق رهبري و رفع ستم هاي قدرتمندان زر و زور و تزوير، همه و همه از مد نظر گذشت، گويي دست مباركش انگشتان يتيم نوازش، آرامش بر قلب ها مي ريخت كدام دردي را مي شناسيد كه طبيبش علي نيست، فقط طبيب شناس مي خواهد.
انتهاي پيام/ز