آخرین اخبار:
کد خبر : ۳۰۷۰۲۸
۰۰:۰۰

۱۳۹۰/۰۴/۰۴
بانك سوژه ايثار و شهادت (17)

باز باران

نويد شاهد:باران به شدت مي بارد. مهدي باكري –شهردار وقت- به حلبي آباد در نزديكي فرودگاه مي رود. معاونش هم به اصرار با او همراه مي شود. وقتي به آنجا مي رسند؛ معاون با تعجب به اطراف خود نگاه مي كند. شهردار پياده مي شودو جريان را دنبال مي كند...




باران به شدت مي بارد. مهدي باكري –شهردار وقت- به حلبي آباد در نزديكي فرودگاه مي رود. معاونش هم به اصرار با او همراه مي شود. وقتي به آنجا مي رسند؛ معاون با تعجب به اطراف خود نگاه مي كند. شهردار پياده مي شودو جريان را دنبال مي كند.
به خانه پيرمرد مي رسند كه در جريان بارش تند، كل خانه اش غرق آب و گل شده است. پيرمرد با عصبانيت به شهردار و هر كسي كه مي شناسد و نمي شناسد ناسزا مي گويد. مهدي به همراه معاون و همسايه ها جوي آبي مي كنند تا جريان آب را به خارج از خانه هدايت كنند. اين كار تا اذان صبح طول مي كشد.
آن شب همه مي فهمند شهيد مهدي باكري شب ها را كجا صبح مي كرده است.
انتهاي پيام /ز

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه