آشنايي با شهداي فرهنگي استان مركزي:
شهيد «عبدالرحمان دادآفريد»
نويد شاهد:«چه بگويم؟ آنچه گفتني است، خوبان با قلم و عمل و خون به جاي آوردند، اما به مردم امام، امام و انقلاب، به دانشجويان تقوي و جهاد علمي را، به دانش آموزان تربيت و خواندن درس، به معلمين آگاهي و ايمان و عشق را، به مادرم صبر را، به همسرم صبر مادر بودن، به برادرانم اسلام و انقلاب و راهم را، به خواهرانم ايمان و صبر را، به فرزندانم پاسداري از قرآن و اسلام را و به همه ولايت فقيه را توصيه مي كنم».



اين اصل كلام او بود، ولي در پايان آن نبود و چه حرف ها و رازها كه نگفته ماند و او با لباسي به رنگ خاك و روحي بزرگ افلاك به ملكوت پرواز كرد. مردي بود از مردان بي ادعا و متواضع ميدان رزم و نبرد و بنده اي صبور به نان «عبدالرحامن دادآفريد».
به گزارش نويد شاهد به نقل از خبرگزاري دانشجويان اريان (ايسنا)، عبدالرحمان دادآفريد فرزند عطاءالله و متولد 25 بهمن 1337 در خيابان جمهوري بغداد بود. خانه ي آن ها روبه روي مسجد «جامع المصلوب» قرار داشت. فرزند دوم خانواده بود و پدرش كُرد و مادرش عرب بود. دوران كودكي و مقطع ابتدايي و دوسال اول راهنمايي را به همراه چهار برادر و دو خواهر در اين شهر و محل سپري كرد و هر روز كنار بازيگوشي ها و شيطنت هاي كودكانه، پايه هاي اعتقادي و اصول دين و مذهب خويش را در اين كانون گرم بنا مي نهاد و هر صبح را با تماشاي گل دسته هاي مسجد آغاز مي كرد و با صداي دلنشين مؤذن آرامش مي يافت.
از سال سوم راهنمايي به بعد در حالي كه 13سال داشت به ايران آمدند و در شهرستان اراك ساكن شدند از سال 1352 در دانش سراي قم مشغول شد و ديپلم انساني را براي تعليم درس بزرگواري و انسانيت كسب كرد. بعد از آن در سال 1356 براي انجام خدمت سربازي به مراغه رفت و در گير و دار انقلاب و جنبش مردم و شعارهاي استقلال آزادي، در حالي كه سال دوم خدمت سربازي را انجام مي داد، از محل خدمت گريزان شد و با رشد نهال انقلاب در عرصه ي ميهن و به ثمر نشستن آن، بهره اش به عبدالرحمن نيز رسيد و امام (ره) به بركت پيروزي انقلاب اسلامي سربازي آن ها را بخشيد.
از سال 1358 چون عاشقي شيفته به شغل شريف معلمي مشغول شد و خدمت صادقانه و بي ريا در روستاهاي كميجان و خنداب را بر عهده گرفت و حدود 7 سال در سمت هاي مدير يا دبير مشتاقانه در خدمت روستائيان اين مناطق بود. نظم و وقت شناسي و همت و تلاش او در اين دوران قابل تقدير بود و از حضور در مدرسه و همراه بچه ها بودن لذت مي برد. در سال 1358 پدر عزيزش جهان ناپايدار را وداع گفت و خانواده را در سوگي عظيم گرفتار كرد.
او جواني نيك سيرت و انقلابي بود و ارادتي تمام به رهبر انقلاب داشت و همين عشق و علاقه اش باعث شد تا در سال 1362 موفق به ديدار او شود و از بيانات و سخنان پر بارش بهره مند شود، به قول او: « من نور را ديدم، تمامي نور را، آيا مي توان نور را توصيف كرد؟»
در همين سال با يكي از بانوان حوزه ي علميه دزفول پيوند نكاح بست و مصادف با سالروز عقد حضرت علي (ع) و حضرت فاطمه (س) ازدواج كردند. در سال 1364 در دانشگاه آزاد اسلامي اراك در رشته ي الهيات و معارف اسلامي به تحصيل پرداخت و علي رغم اينكه نمي خواست خدمت در مناطق محروم و روستايي را رها كند، مجبور شد تا به شهر بيايد و در آنجا به زمزمه ي درس عشق مشغول شود؛ با اين همه هنوز هم به صورت پاره وقت دو روز در روستاها و دو روز باقيمانده را در مدرسه ي راهنمايي «شهيد مفتّح» در فلكه ي راه آهن تدريس مي كرد.
در اين زمان اولين ميوه ي درخت زندگي اش يعني «محمد» و سال بعد «زهرا» متولد شدند. زهرا هنوز دو ماه از تولدش نگذشته بود كه پدر عازم ميدان مبارزه با تباهي و ظلم شد و او را با مادر و برادرش به خدا سپرد. در طول چندماهي كه در صحنه هاي نبرد حاضر بود، هر گاه كه دلش براي خانواده تنگ مي شد، حاصل اين دلتنگي هايش نامه هاي سرشار از عشق او بودند كه پيك پيام براي او بودند چند باري هم طاقت نياورد و به ديدار آن ها آمد.
در آخرين مرحله اي كه خانواده را ملاقات مي كرد زمستان سال 65 بود و در سرماي زمستان كانون گرم خانه را به قصد نبرد با دشمن به همسرش سپرد و با چشماني گريان دو يادگار گرامي اش را وداع كرد. اين بار عازم منطقه عملياتي شلمچه و عمليات كربلاي 5 بود. او كه تا آن عمليات تك تيرانداز بود، اين با آر پي جي بر دوش به صف كارزار گام نهاده است؛ سلاحي كه برايش در حكم قلم بود و با آن مشق عشق را در كلاس فداكاري و ايثار تمرين مي كرد و با مركب سرخ و آتشين آن دشمن را ناكام مي نمود. و حقيقتاً كه دين خويش را به آن ادا كرد؛ در آن بحبوبه ي آتش و خاكستر و در رگبار تيرها و خمپاره ها، وقتي كه با تركش تير دشمن چشمش را از دست داد، باز در آخرين نفس ها آخرين تير در تركش را به سوي دشمن پرتاب مي كند و با حالتي نيمه جان، در حالي كه ذكر «يا حسين» بر لب دارد، دوست، همكار و همسنگر وفادارش «محمد ميرزاخاني» او را در آغوش مي گيرد تا شيريني لحظه ي وصال عبدالرحمان با معشوقش را نظاره كند. در اين لحظه خمپاره اي در سنگرشان فرود مي آيد و تركش هاي آن، عبدالرحمان و قلب محمد، دو معلم فداكار و وفادار را مورد اصابت قرار داده و هر دو را با هم به ديار معشوق رهنمون مي سازد.
آري اين است طريق راستين دلدادگي و اينان پروانگان عاشقند كه در جستجوي يار از فنا هراسي ندارند. در بهمني سرد پاي بر اين آشيان خاكي نهاد و در بهمني ديگر دل از آن بريد و 13 بهمن 1365 خاطره ي عروج او به افلاك را در خود سپرد؛ خاطره اي به ياد ماندني و باشكوه كه مادر نتوانست آن را مدت زيادي مرور كند و در مدتي كمتر از سه سال ديدارش را با عبدالرحمان تازه كرد.
از جمع هم رزمان و هم سنگرانش كم شد ولي آن ها هرگز شب زنده داري ها و مناجات هاي او را از ياد نبردند و هنوز درس هاي قرآني و كلاس هاي تجويد او را دوره مي كنند. همسرش كه بار امنت دو يادگار او را بر دوش مي كشيد، در سال 1370 با معلمي دل سوز و جانباز ي دلاور ازدواج كرد. او انساني فداكار و متقي بود و از عهده ي سرپرستي فرزندان عبدالرحمان به خوبي برآمد. براي اين كه بچه ها هيچ گونه احساس كمبود يا مشكلي نكنند، نام خانوادگي خود را به دادآفريد تغيير داد.
او كه از غواصان لشكر محمد رسول لله در زمان جنگ بود در سال 1381 در حالي كه دو نفر در سد دز در حال غرق شدن بودند، اقدام به نجات آن ها كرد و پس از نجات دادن يكي از آن ها خود همراه فرد دوم غرق شد و محمد و زهرا بار ديگر تنها شدند و كوله بار غم واندوه مادرشان نيز سنگين شد.
اكنون محمد در رشته ي مكانيك خودرو در دانشگاه دزفول و زهرا در رشته ي دندان پزشكي دانشگاه تهران به كسب علم مشغولند و مي دانند كه آينده اي با مسووليت هاي دشوار در انتظار آن ها است؛ حفظ و حرمت و خون آن ها كه در را عقيده و وطن، جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند، كاري بس بزرگ و دشوار است.
انتهاي پيام