آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۹۹۶۶۷
۰۶:۲۵

۱۳۸۹/۱۲/۱۷

نقد و بررسي رمان هاي دفاع مقدس؛ توسط ابراهيم زاهدي مطلق

نویسنده :
ابراهيم زاهدي مطلق



اشاره

ماجراي دوستي و رفاقت من با احمد دهقان باز مي گردد به شبهاي دوشنبه –يك هفته در ميان- جلسات قصه مسجد جوادالائمه؛ شبهايي كه دور هم جمع مي شديم تا يكي از بچه ها قصه اش را بخواند و سايرين نقدي، نظري و... خلاصه گاه تا پاسي از نيمه شب بحثها طول مي كشيد. چه شبهاي لطيف و روشني بود شبهايي پر از نور كه جايش در دلم خالي و مزه شيرينش زير دندانم مانده است.
در يكي از همان شبها بود كه شنيديم كتابهاي «روزهاي آخر» و «ستاره هاي شلمچه» به عنوان بهترين كتاب دفاع مقدس –بخش خاطرات- مربوط به سال 1373 انتخاب شده اند. همچنين در يكي از همان شبها بود كه فصل اول رمان «سفر به گراي 270درجه» را از زبان خودش شنيديم. كتابي كه در سال 1377 به عنوان يكي از آثار برگزيده دو دهه ادبيات داستاني، معرفي شد.
احمد، مجموعه اي است از خاطرات جنگ؛ حتي در رمان «سفر به گراي 270درجه»اش انبوهي از خاطرات به سر مخاطب مي ريزد تا اصل جنگ را «ببيند». او از جمله نويسندگاني است كه آثار جنگ را خوب خوانده است. به تعبير «مرتضي سرهنگي» از آن دسته از نويسندگاني است كه جنگ، نويسنده اش كرده است.
هنگامي كه پيشنهاد اين گفت و گو را مي دهم، مي خندد و مي گويد: «ما چاكرتيم؛ من كه چيزي نمي دانم، شما راجع به چه چيزي مي خواهي صحبت كني؟» اين، سادگي و ساده لوحي است كه اگر باور كنيم او چيزي نمي داند. پس اصرار مي كنم و بي تعارف اضافي براي گفت و گو راضي مي شود.
محل گفت و گو، طبقه دوم ساختمان حوزه هنري است؛ همان جايي كه روزهاي زوج هفته، احمد دهقان را از كرج به تهران مي كشد تا در دفتر ادبيات مقاومت به تلاش پنهاني براي چاپ آثار حوزه ادبيات دفاع مقدس مشغول كند.
خيلي دلم مي خواست شرح زندگي او را از زبان خودم مي نوشتم. اما به دلايلي، ترجيح دادم آن هم بخشي از مصاحبه باشد. اميدوارم كه از دلايلش نپرسيد و مكدر نشويد؛ همان طور هم اميدوارم طي مصاحبه دلايلش را پيدا كنيد.

احمد دهقان //////// 9/8/1377

يك بار زندگيت را از زبان خودت شنيده ايم؛ هرچند تكرارش براي شما سخت است اما اين هم لطفي دارد كه اميدوارم سختي اش را تحمل كني.

متولد اول خرداد ماه 1345 هستم؛ در كرج به دنيا آدم ولي اصالتا يزدي هستم. اوايل سال 1361 –يعني درست روز دوم فروردين- به جبهه رفتم. بدون هيچ آموزش و تعليمات نظامي! عمليات فتح المبين شروع شده بود و احتياج به نيرو داشت. پس از آن هم در عمليات بزرگ بيت المقدس به جبهه اعزام شدم. بعد از اين دو عمليات، مكرر به مناطق جنگي رفتم. نزديك به 60 ماه فكر مي كنم در جبهه ها بوده ام، تا آخر جنگ.
حدود دوازده، سيزده تا –دفيقا به خاطر ندارم- عمليات بزرگ را به طور مستقيم شركت كردم. چهار، پنج بار مجروح شدم. تا اين كه پس از پايان جنگ، شروع كردم به درس خواند با توجه به آن اوضاع و احوالي كه داشتيم و سرخوردگي پس از جنگ، درس را ادامه دادم و رشته برق را در دانگاه خواندم در سال 68، 69 بود كه خاطرات خودم را زا جنگ نوشتم.
اولين كاري كه نوشتم «ستاره هاي شلمچه» بود. در سال 1370 هم «روزهاي آخر» را نوشتم. پس از كتاب بود ه به طور جدي افتام دنبال ادبيات و حس كردم كه مي خواهم نويسنده شوم. همه وقت خودم را به اين كار اختصاص دادم و در سال 1374 «سفر به گراي 270درجه» را تمام كردم.

آقاي دهقان! خيلي خوب و خاطره آميز ادامه مي دهيد.
...بله؛ بعد از آن هم «پرنده و تانك» را نوشتم.

تا آن جا كه اطلاع دارم آثاري هم براي نوجوانان نوشته ايد كه جوايزي هم برده است.
بله؛ روزهاي آخر و ستاره هاي شلمچه را كه مي دانيد در سال73 ه عنوان كتابهاي برگزيده بخش خاطرات معرفي شدند. البته اينها در حوزه ادبيات نوجوانان نيستند. اما داستانهايي كه براي نوجوانان نوشتم، مجموعه اي سه جلدي است به «قصه فرماندهان» كه در سال 1375 در بين كارهاي جنگ، سوم شد.

آقاي دهقان فكر مي كنم در دانشگاه، رشته ديگري هم به جز برق خوانده ايد درست است؟
بله؛ ارتباطات هم خواندم. خيلي دلم نمي خواهد به تحصيلات دانشگاهي ام بپردازم.
به مسايل خانودگي ات چطور؟
كار، سخت تر شد!
نوجواين و جواني شما در جنگ گذشته است؛ وقتي كه براي سايرين، حداقل به اندازه دو كتاب، خاطره داري كه بنويسي، براي همسرت چطور؟ روزهايي كه در خانه و كنار همسرت هستي، او از كجاي جنگ مي پرسد؟ بخصوص وقتي فيلمي يا تئاتري مي بيند كه شما را به گذشته هاي جنگ مي برد. چراكه او –همسرت- در آن دوران دور از شما بوده است.

خيلي كم از جنگ برايش صحبت مي كنم.

او كه كم سؤال نمي كند؟

نه به آن صورت كه هميشه صحبت از جنگ باشد و نه چندان علاقه اي كه هر لحظه از جنگ بگويم. همسرم، دوستان مرا مي شناسد. وقتي كه آنها مي آيند و دور هم جمع مي شويم، لحظه هايي است كه از جنگ هم صحبت مي شود. تنها چيزي كه روي ذهن خانمم تأثير گذاشته است و با ذهنيت من آشنا است، اين است كه او مي داند من دوستي داشتم به اسم ناصر. او ناصر را مي شناسد. علاقه بين من و او را هم مي داند و همين طور مي داند كه چطور شد ناصر شهيد شد. بقيه مسايل را به آن صورت علاقه نشان نمي دهد. من هم علاقه اي به تعريف كردن نمي بينم.
اسم پسرت را هم ناصر گذاشته اي؛ آيا...

كاملا درست است!

اگر خودت بخواهي از جنگ و آن چه گذشت، برايش بگويي، از كجا برايش مي گويي؟
از دوستي كه بين بچه ها وجود داشت.
غمناكترين جاهاي جبهه كدام بود؟
آن شبي كه ناصر شهيد شد و خودم مجروح شدم...
اگر روزي پسرت –همان ناصر- بزرگ شد و از جنگ پرسيد، چه خواهي گفت؟
با توجه به ضدتبليغات و تبليغات منفي كه از تلويزيون مي بينم و به قول مرحوم شريعتي كه مي گويد: «بهترين راه كوبيدن هر مكتب، بد دفاع كردن است» و انبوه شانتاژهاي تبلغاتي كه وجود دارد، فكر نمي كنم چندان علاقه اي نشان بدهد كه از پدرش به عنوان يك كهنه سرباز بپرسد چه شد و چه گذشت!

دلت نمي خواهد خودت با واقعيات جنگ آشنايش كني؟

فكر نمي كنم احتياجي داشته باشد!

اگر دوباره ما درگير چنان جنگي بشويم، آيا لباس رزم به تن ناصر خواهي كرد و او ا به جبهه خواهي فرستاد؟

نه...

اگر فرار كند و برود، چه مي كني؟

اگر خودش تمايل نشان دهد و بخواهد برود، مي گويم برو.

مثل خودت كه داوطلب به جبهه رفتي.

آن وقت هيچ مشكلي برايم وجود ندارد. مي گذارم برود. آن مقطع هشت جنگ، خارج از مقطع تاريخ كشور است. اگر شما فكر مي كنيد كه جنگ و آن هشت سال دوباره در تاريخ ما تكرار شود، به هيچ وجه نخواهد شد.
اگر منظورتان تكرار تاريخ است كه بايد بگويم در مورد همه تاريخها و وقايع چنين است؛ اختصاص به جنگ هشت ساله ما ندارد.
نه؛ برخي وقايع هستد كه با همه مختصات و جزيياتشان تكرار نخواهند شد، از جمله جنگ هشت ساله ما. به همين دليل شما نمي توانيد آن را تطبيق بدهيد با آن چه در آينده اتفاق خواهد افتاد. هر جنگي هم ممكن است در اين كشور رخ بدهد. ممكن است حتي از نظر زمان هم هشت سال طول بكشد؛ اما مانند جنگ قبلي ما نخواهد شد. جنگ ما در تاريخ و در كشور ما استثنايي بود.

چرا چنين فكر مي كني. مگر اين جنگ، چه ويژگيهايي داشته است؟

جنگي كه 70% مردم آن داوطلب باشند، استثنايي است. جنگي كه مردم ما بيشتر از كساني كه ديگران را تشويق مي كردند براي حضور در جنگ، در آن حاضر بودند؛ اين استثنايي است. در جنگ ما مثلا روحانيون عامل تشويق در جنگ بودند. اما وقتي جنگ را مرور مي كنيم مي بينيم طلابي كه شهيد شدند، قبلا بسيجي بودند و بعد طلبه شدند. يا از مجتهدان بزرگ هيچ يك مستقيم در جنگ حاضر نبودند. اگر ما بياييم يك آمارگيري بكنيم و ببينيم اين طلبه ها خودشان چند درصد قبل از آن كه بسيجي شوند، طلبه بودن، مي بينيم خيلي كم است. و چه سدي بود كه مصلا سد علمي بدانيم براي جلوگيري از حضور در جبهه، خوب اين خيلي كم مي شود. مسؤولان ما در جنگ حضور نداشتند؛ آنها فقط به عنوان تشويق كننده بودند و در تهران جنگ را اداره مي كردند. اين استثناي تاريخ است كه مسؤولين سياسي –اجتماعي در جنگ حضور نداشته باشند.
يعني شما اعتقاد داريد كه مسؤولان هم بايد اسلحه دست مي گرفتند و در جنگ حاضر مي شدند؟

نه؛ اصلا چنين چيزي نمي گويم. حضوري مانند حضور مردم، حضوري مثل ديگران داشتن؛ به اندازه مردم در جنگ شريك شدن. گرچه بعضيهاشان كه اصلا حضور نداشتند. كسي كه حكومت مي كند بايد به اندازه كساني كه جلو گلوله مي روند، حضور داشته باشد. ما اين حكومت را مردمي مي دانيم و به آن اعتقاد داريم. اما در كشور ما كسي از اين مسؤولان به طور مستقيم حضور نداشت.

با اين شرايط، چه عاملي سبب شد كه اين همه مردم داوطلبانه عازم جبهه شوند؟ از جمله خود شما.

متجاوز را به كشور راه ندهند.

يعني بحث، فقط مقابله با تجاوز به خاك يك كشور بود؟
هم بحث مقابله با متجاوز مطرح بود و هم دفاع از انقلابي كه متعلق به مردم بوده و آنها مي دانستند كه دشمن وارد خاكشان شده است تا بشكند اين انقلاب مردمي را. انقلابي را كه مردم علاقه داشتند به آن. 36 ميليون نفر انقلاب كرده بودند و در انقلاب سهم داشتند. همان طور همه مردم در جنگ و دفاع شركت كردند و در آن سهم دارند.

آيا در رمان بعدي تان به همه اين مسايل خواهيد پرداخت؟

بله؛ صددرصد.
اينها بحث گسترده و وسيعي است؛ مهندسي خاصي لازم دارد. آيا گمان مي كنيد از عهده اش بر مي آييد؟
صد در صد از عهده اش برمي آيم؛ ممكن است هيچ جا چاپش نكنند.
اگر شما اجازه بدهيد فعلا اين بحث را اين جا متوقف كنيم؛ هرچند كه باز خواهيم گشت و خواهم پرسيد چرا چنين فكر مي كنيد كه چنين رماني را جايي چاپ نمي كند.

آقاي دهقان! آيا رمانها و داستانهايي كه به اسم دفاع مقدس چاپ شده و مي شود، توانسته است به خانواده ها رسوخ كند و تأثير بگذارد؟

نه نتوانسته است چنين موفقيتي به دست بياورد!
چرا آثاري كه به «دفاع مقدس» پرداخته اند –يعني اتفاقي كه عامه مردم را درگير خود كرده بود- اين طور ناكام مي ماند و با اقبال عمومي مواجه نمي شود؟ در حالي كه رمانهاي نويسندگان خارجي در كشور ما هنوز هم موفقيت نسبي دارند. يعني نمي توان گفت مردم به مطالعه علاقه ندارند.

البته به طور عام نمي شود گفت به رمانهاي نويسندگان داخلي توجه نمي شود. مثلا يك «بامداد خمار» هست كه تا امروز بالاي ده تا چاپ خورده است! يا خيلي از كارهاي ديگر در سبك و قالبهاي متفاوت، چاپهاي مكرر مي خورند. يا كتابهايي در قبل از انقلاب نوشته شده اند كه هنوز هم چاپ مي شوند و خوانندگان خودشان را پيدا مي كنند. ولي اين استثناها، اصل نمي شود. حرف اين است كه رمان نويسي و رمان خواني در كشور ما هنوز عام نشده و ضعيف است. رمانهاي خارجي بيشتر خوانده مي شود و پسنديده مي شود.
مطلبي كه خيلي مهم است و بايد در رمان به آن حتما توجه شود، لذت است؛ در رمان نوشتن؛ و رمان خواندن، اصل بر لذت بردن است، يعني من تا وقتي يك رمان را ادامه مي دهم كه از خواندنش لذت مي برم. در هر مرحله از خواندن كه لذت نبرم، ديگر ادامه نمي دهم؛ كتاب را مي بندم و كنار مي گذارم. عموم مردم هم اين طورند. هرچه عنصر لذت در رمان بيشتر باشد، رغبت براي خواندنش بيشتر مي شود. اين لذت مي تواند گره هاي داستان باشد، مي تواند نثر قوي باشد. مي تواند شخصيتهاي آن باشد. مي تواند صحنه سازي و فضا آفريني آن باشد و يا خيلي چيزهاي ديگر كه مي تواند لذت را گسترش بدهد و خواننده را جذب كند. اما در كارهايي كه ما داريم به اين عنصر مهم كمتر توجه مي شود. ما نخواسته ايم يا نتوانسته ايم اين لذتها را در متن رمان جا بدهيم. وقتي كه مي آييم و درباره رمان جنگ و انقلاب –كه پس از 22 بهمن 1357 به وجود آمد – تحقيق مي كنيم، مي بينيم نسلي كه بر اساس شرايط شان و انقلابي گري شان خواسته اند بنويسند عموما آمده اند ايدئولوژي خودشان را كه پس از انقلاب پيدا شده بود، لباس رمان پوشانده اند. آنها در اصل خواسته اند ايدئولوژي شان را بگويند. اين درست به عكس كاركرد رمان است؛ عكس اصل وجود رمان است! اين طوري شده است كه اغلب رمانها خواندني نشده اند و كنار گذاشته شده اند. خيلي از نويسندگان اينها هم مجبور شده اند كنار بروند يا مجبور خواهند شد كنار بروند. اينها حتي در وادي آينده داستان نويسي كشور ما هم جايي نخواهند داشت و حتي اسمي هم از آنها برده نخواهد شد!

اما صاحبان ايدئولوژي و فكر در گذشته دور اين كشور، آثاري از خودشان به جا گذاشته اند كه ماندني است. آيا مثنوي مولوي، داستان نيست؟ آيا شاهنامه فردوسي داستان سرايي نيست؟ آيا نظامي گنجوي داستان سرايي نكرده است؟

اين آثار كه شما مي گوييد وجود دارند؛ اما نويسنده هاي اين آثار، به آن معني نويسنده نيستند. اينها جزو عارفان و فلاسفه هستند كه به نظرياتشان، قباي داستان پوشاندند. مثلا سهروردي اين كار را كرده است. خيلي از فلاسفه خارجي هم اين كار را كرده اند. خيلي از عرفا هم چنين كرده اند. اما چنين افرادي و چنين افرادي و چنين كارهايي كه به وجود آمده، با تعريف امروزي داستان قابل بحث نيست. يك قصه سهروردي را يك ترم در دانشگاههاي ما تدريس مي كنند. داستاني است كه كاملا به سبك امروزي و مدرن نوشته شده است. وقتي آدم مي خواند، مي بيند يك داستان كاملا به سبك امروزي است. ولي آن قدر براي فهم عامه مردم گنگ است كه از بين جامعه مردم، به دانشگاه مي رود. اين اثر هيچ وقت نمي تواند پدر من يا خانواده ها را جذب كند. به نظر من اين مشكلي است كه شايد بتوان گفت بزرگترين مشكل نويسندگان پس از انقلاب بود.
ابزارهايي كه يك رمان نويس را به توانايي مي رساند چيست؟ در واقع، سؤالم اين است كه نويسنده با چه تجهيزاتي وارد اين عرصه مي شود. چه دستمايه هايي لازم دارد و خودش به لحاظ روحي چه وضعيتي بايد داشته باشد كه رمان مطلوب و واجد عنصر لذت بنويسد؟
ببينيد، شما يك وقت به يك مهندس مي گوييد كه ما مي خواهيم يك ساختمان بسازيم؛ اين قدر هم پول مي دهيم و اين مصالح را هم در اختيارت مي گذاريم. او بنا به پولي كه مي گيرد و ابزاري كه در خدمت دارد، ساختمان را بنا مي كند. بسته به ظرفيت فكري و علمي اش، مي تواند يك ساختمان كوچك يا يك برج بسازد. ولي در ساختن اين برج، حالات روحي او هم بي تأثير نيست. چرا كه حالات روحي و معنوي او لحاظ مي شود تا او بتواند بهترين طرح را بدهد. همان طور كه الان در دنيا طرحهاي بزرگ معماري هستند كه هر كدام نشانه سبك و توانايي خاص معماران خودشان هستند. در خلق يك رمان –كه نوعي زندگي است- اين حالات روحي، صددرصد مؤثر است. چرا كه رمان اصولا محصول همان حالات روحي و معنوي است كه نويسنده در هنگام نوشتن، داشته است.
نويسنده هم مثل همان معمار يك سري ابزار دارد؛ براي مثال، نثر يك نويسنده، گره افكنيهايش گره باز كردنهايش، فضاسازيهايش و از اين دست مصالح، نويسنده را كمك مي كند تا داستانش را واجد لذت كند. اما آن حالات روحي كه گفتم در هر نويسنده متفاوت است از نويسنده ديگر. يعني شما هيچ وقت نمي توانيد «تولستوي» را به جاي «همينگوي» بگذاريد. اين دو خط اصلا جدا از هم هستند. هركس به سبكي مي نويسد كه غريزه اوست. غريزه هر فرد تعيين مي كند چه بنويسد؛ همان طور كه زندگي هر فرد مي تواند در اثرش تجلي كند و نشان دهنده خصلتهاي پديدآورنده اش باشد. همين طور است خيلي چيزهاي ديگر كه شايد نتوانيم نسبت به كار كسي سؤال كنيم كه چرا اين طور نوشت و چرا به اين موضوع پرداخت. مثلا من اگر وارد جنگ شده باشم، مي توانم داستان خوبي هم درباره جنگ بنويسم، ولي اگر وارد نشده باشم، داستان خوب، مطمئنا نخواهم نوشت. اين بخش آخر را كمي توضيح بدهم؛ مثلا يكي از نويسندگان را كه در كشور خود من، دو، سه تا كار جنگ دارد و هيچ وقت هم توي جنگ نبوده است، اگر جدا كنيم، مي بينيم كه اين سه تا كتاب، كپي برداري از يك كتاب خاطره است كه حتي بدون عوض كردن اسامي در رمان خودش آورده است! يعني كار خاصي در اين جا انجام نشده است. فقط خاطره يك رزمنده به شكل داستان آمده است. نويسنده اش هيچ عرق ريزي روحي نداشته، هيچ زحمتي نكشيده تا اين اثر را بيافريند. همه چيز آماده بوده، او هم آمده و از يك خاطره، يك رمان درست كرده است! اين رمان، تا آن تعريف كه ما از رمان در ذهنمان داريم، چقدر فاصله دارد، جاي بحث دارد.

شما گفتيد كه با نوشتن رمان جنگ، نويسنده بايد وارد جنگ شده باشد؛ يعني ابزارش را اين طوري به دست آورد، ابزار محتوايي اش را. اما براي نثر، فضاسازي گره افكني، شخصيت پردازي و خلاصه، طراحي و مهندسي رمان چه بايد بكند؟

اينها را مي شود ياد گرفت.
چطوري؟

تجربي است. اين را همه گفته اند و به نظر من هم همين طوري است؛ نويسندگي 10% استعداد است و 90% عملگي!

عملگي يعني چه؟ مشخصا چه بايد بكند؟

خواندن، نوشتن، كار كردن و پي جويي كردن.

خواندن چقدر مؤثر است؟

خيلي زياد؛ يعني شما با خواندن داستان، ياد مي گيريد كه چارچوب داستان چيست. ملكه ذهني مي شود. البته يك نوينده ممكن است غريزي هم بنويسد ولي همه آن نود درصد، لنگ اين ده درصد است. يعني اگر نثر را ما بلد نباشيم، داستان مي نويسيم يا نثر بد كه پنجاه درصد كار را خراب مي كند. همه اينها را مي توانيم ياد بگيريم؛ نويسنده اي را مي شناختم كه نثر چندان خوبي نداشت؛ ولي در طول پنج سال، ده بار گلستان را رونويسي كرد. دهها بار كتابهاي ديگر را رونويسي كرد. الان نثرش عالي است. اما آن ده درصد را ديگر نمي شود. ياد گرفت. آن را بايد داشت، كه اگر نباشد اين نود درصد اصلا به درد نخواهد خورد.

نويسندگان امروز ما چند درصد به آن عملگي رغبت نشان مي دهند؟
خيلي كم!
چند درصدشان آن ده درصد را دارند؟

حدود نصف نويسندگان ما آن ده درصد را دارند و بقيه اشتباهي آمده اند. نويسنده هاي پس از انقلاب، خيليهاشان از بد حادثه، به اين راه كشيده شدند! يعني كه اوايل انقلاب، حس كردند كه بايد بنويسند و شروع كردند به نوشتن، بدون اين كه استعدادي داشته باشند! احساس تكليف كردند و اين احساس تكليف، آنها را وارد وادي نويسندگي كرد آمدند و نوشتند و خيليهاشان هم اول كار فهميدند اين كاره نيستند و رفتند و مسؤوليت اجرايي گرفتند.

آقاي دهقان! هنگامي كه رمان نوشته مي شود، يا پس از پايان آن، آيا در خود نويسنده هم كاركرد دارد؟ اگر دارد، چيست و چه تحولي در نويسنده ايجاد مي كند؟ و اين تحول در نويسنده هاي ما –بخصوص نويسندگان جنگ- چقدر ديده مي شود؟

دوتا موضوع داريم؛ الان رمان نويسي ما وضع اسفناكي پيدا كرده است! اين موجب شده است كه درباره نويسنده ها هم نتوانيم حرفي بزنيم. به عنوان مثال، چندي پيش با يك عده از بچه ها صحبت مي كرديم و مي گفتيم كه فلاني مي گويد: «من سه ماه پدرم درآمد تا اين رمان را نوشتم!» ببينيد؛ يك رمان اين قدر ذليل شده است! اين قدر بدبخت شده است كه اين بابا سه ماهه برايش زحمت كشيده، مي گويد بيچاره شدم! در حالي كه رمان نويسي اين نيست كه كار يك ماه و دو ماه و سه ماه باشد. همين است كه نمي توانيم كاركرد و عكس العمل آن را روي نويسنده اش، آن چنان كه بايد و شايد كشف كنيم.
رمان نويسي، يك حمام روح مي تواند براي نويسنده باشد، يك نويسنده، براي پيدا كردن آن فضاها، شخصيتها و آن آدمهايي كه توي قصه اش بايد راه بروند و زنده باشند، بايد زحمت بكشد. بنابراين، حالات روحي خودش را هنگام كشف آن آدمها، مي نويسد. اين كاركرد رمان است و توصيف اين كاركرد. الان به خاطر ذليل شدن رمان، خيلي كم مي شود درباره چنين كاركردي صحبت كرد.

بازهم در باره نويسنده اي اشاره مي كنم كه سه، چهار سال پيش، يك رمان نوشته بود كه همه گفتند، اين رمان از روي داستان كوتاه فلان نويسنده روسي نوشته شده است! گفتند كه او رفته و آن داستان كوتاه را خوانده كپي برداري كرده است! توي جلسه اي بوديم كه اين بحث شد؛ يكي از نويسنده ها كه شما هم مي شناسيد گفت: «اگر اين كار را كرده باشد، بايد به او هم جايزه بدهيم!!» من گفتم چرا؟ كپي برداري كه ديگر ندارد! ولي آن دوست نويسنده با خنده جواب داد: «همين كه من بدانم اين آدم يك داستان كوتاه هم توي اين چند ساله خوانده و از آن كپي كرده، بايد جايزه بگيرد!» يعني اصلا او داستان نمي خواند. بله؛ خيلي از اين آقايان و خانمهاي محترم افتاده اند به كپي كاري و سري دورزي! نتيجه اش هم همين مي شود كه شما مي بينيد كه اين آدمها چندين و چندسال است كه در همان قد و قواره هستند كه از اول بودند. اين سطح، از 5 سال پيش، نه اين كه يك سانتي متر پيشرفت نكرده، بلكه 10 متر هم عقبتر رفته است. همين است كه اگر فردا ايشان نباشد، در صحنه ادبيات هم، هيچ اتفاقي نمي افتد. بيست سال هم اگر از اين ماجرا بگذرد و بخواهند يك نسلي را بررسي كنند، اگر بخواهند نكات منفي اش را بگويند، يكي از آدمها كه رويش انگشت مي گذارند، همين آدم است و تمام مي شود.
جامعه به چه شرايطي مي رسد كه رمان را مي طلبد و به آن اقبال مي كند؟ منظورم در جامعه، هم نويسنده است و هم خواننده. يعني نويسنده، آن چه را مي خواهد بنويسد و خواننده هم حداقل بخواند.

خيلي شرايط ممكن است پيش ببينيد، تا دو، سه سال پيش خيلي از نويسندگان ما مي گفتند اختناق است و نمي توانيم كاري بكنيم! يعني نمي توانيم داستان بنويسيم و از اين جور حرفها. شما هم يادتان هست و من هم يادم هست. همانها بعد از دو سال كه راه باز شد و شرايط جامعه طوري شد كه كتابهايشان را چاپ كنند و هركاري كه داشتند به مردم و خوانندگان برسانند، ديديم كه اتفاقي نيفتاد و كاري هم نداشتند...

منظورتان اتفاقات ادبي است؟

بله؛ هيچ اتفاقي نيفتاد. اصلا نه چيزي داشتند كه چاپ كنند و نه آن قدر كه ادعا مي كردند، حرفي براي مخاطب پرحوصله پس از انقلاب و جنگ داشتند. از آن شرايط بسيار عالي كه در يك كشور نويسنده هاي قدر پيدا شود، شرايط پس از جنگ است. اين شرايط از شرايط ايده آل براي جوامع است تا ادبياتش –بخصوص ادبيات جنگ- شكوفا شود. در چنين شرايطي، يك جامعه نويسنده خوب پرورش مي دهد. يعني همين شرايطي كه ما الان در آن به سر مي بريم.
بعد از جنگ، در كشور آلمان يا در كشورهاي ديگر نظير چك واسلوكي، نويسندگان بزرگي پرورش پيدا كردند. ولي ما اين كار را نتوانستيم بكنيم؛ چرا؟ يعني همين فرصت هم كه مي توانستيم نويسنده خوب پرورش بدهيم از دست رفت و احتمالا ديگر نمي توانيم چنين كاري بكنيم و نويسنده هاي خوب در وادي جنگ پديد آوريم. و اما جواب دقيق شما را كه بخواهم بگويم، در مورد جامعه اش به من ربطي ندارد؛ ولي در مورد نويسنده اش مي گويم: شايد ما در آينده نويسنده خيلي خوب هم پرورش بدهيم؛ شايد! اما امروز واقعا شك دارم كه در حيطه ادبيات جنگ، نويسنده خوبي پيدا كنيم.

چرا به چنين اعتقادي رسيده ايد؛ در حالي كه من مي دانم چند سال قبل درست عكس اين نظر را داشتيد.
خيلي چيزها باعث پيدا شدن اين اعتقاد شده است. با يك مثال شروع مي كنم. يكي از مسؤولان رده اول تلويزيون –آقاي لاريجاني- يك شب در تلويزيون صحبت كرد و گفت: «شما «ماكسيم گوركي» را به من نشان بدهيد كه بتواند رمان «مادر» را بنويسد، من همه زندگي او را تأمين خواهم كرد!» ايشان كه به عنوان يكي از برجسته ترين افراد فرهنگي كشور است، هنوز نمي داند كه اگر «ماكسيم گورگي» بخواهد در يك جامعه پرورش پيدا كند، به دامن آقاي لاريجاني پناه نمي برد! اگر كسي «مادر» را بنويسد. ديگر نياز به تشويق كسي ندارد. آن كتاب، براي خودش همه چيز است.الان هم كه حكومت شوروي تمام شده است، اگر كسي بخواهد ادبيات آن موقع را بررسي كند. «مادر» را هم بررسي خواهد كرد. مي خواهم بگويم هنوز در كشور ما اين تلقي از ادبيات و فرهنگ وجود دارد. همه مي خواهند آن چه را كه آنان مي خواهند نوشته شود؛ نه آن چه واقعيت داشته است.
با اين حساب، احتمالا نظر شما درباره كتابهايي كه براي جنگ نوشته شده، يا فيلمهايي كه براي جنگ ساخته شده، مثبت نيست؟
بعضي وقتها كه من كتابهاي مربوط به جنگ را مي خوانم يا فيلمهايش را مي بينم، متوجه مي شوم كه آنها واقعيات جنگ نيست؛ خيلي فاصله دارد. با توجه به اين كه خودم هم در جنگ بوده ام، مي بينم اينها آن چيزي نيست كه در جنگ ما وجود داشت. اين دروغ است! ولي متأسفانه چنان جا افتاده كه اگر شما ترس يك رزمنده را در جبهه بنويسيد، و كتاب را پيش هر ناشري ببريد، روي آن خط مي شد و چاپ نمي كند! اگر تزلزل فكري يك رزمنده را بنويسي و نشان بدهي، دور آن خط مي كشند! يعني جنگ ما حق بود؛ ما هم بر حق بوديم و عليه متجاوز جنگيديم، ولي مسؤولين ما هنوز باور ندارند كه ما حق بوديم و چون از عمق وجود، اين حقانيت را باور نكرده اند، مي ترسند كه اين مسايل مطرح شود. در حالي كه ما هيچ مشكلي نداريم. ما متجاوز نبوديم. ما دشمن را بيرون رانديم، آن هم با قدرت تمام . ما بزرگترين افتخارات را توي جنگهاي دنيا كشف كرديم. هفتاد درصد نيروهاي ما كه وارد جنگ شدند، داوطلب بودند. ما بزرگترين عملياتهاي جنگمان را نيروهاي داوطب انجام داند. نيروي داوطلب خيلي فرق مي كند با سربازي كه اجباري به جبهه رفته است. ظاهرا ما هنوز به اين يقين نرسيده ايم كه حق بوديم و در اين به حق بودنها همه اينها هستي؛ ترس، اضطراب، تزلزل و هر اتفاق ديگر هم ممكن است به فكر مادرش بيفتد، به فكر همسرش بيفتد، ممكن است اينها باعث ضعف روحي اش بشود. اما مي خواهيم همه اينها را در ذهنمان با ان ايده آلها بپوشانيم. همان حرفي كه اول صحبت گفتم؛ به ايدئولوژي مان لباس داستان بپوشانم.

آقاي دهقان! در چند سوال پيشتر گفتم كه باز مي گرديم به اين كه چرا گمان مي كنيد كتاب بعدي تان چاپ نشود. آيا همين مسايل كه الان توضيح داديد مدنظرتان بود يا چيز ديگر؟

بله، همه اينها هست؛ اينها برمي گردد به آن سليقه هاي شخصي. وقتي كه سليقه شخصي پيش مي آيد. بعضي صلاحيتها نفي مي شود. الان عده اي مي خواهند آن طور كه سليقه شان است، نوشته شود. سليقه هايي كه تبديل به آرمان شده است. واقعيت هم تا آن جا كه به آنها صدمه نزند قابل طرح است؟ البته اين موضوع هم كه كتاب بعدي من نوشته شود و چاپ بشود، شايد هم چاپ نشود. شايد يك جلدش چاپ بشود و يك جلدش چاپ نشود. به هر حال وضع چندان مشخصي وجود ندارد.

به نظر شما چرا الان عده اي سفت و سخت به آرمانها چسبيده اند. به گونه اي كه حتي چنين مي نمايد، از آنها كه سالها در جنگ بوده اند و تا پاي جان از اعتقاداتشان دفاع كرده اند، نيز شديدتر شده اند؟

بينيد، آرمانهاي واقعي با آرمانهاي دروغين خيلي فرق مي كند. بعضيها آرماني براي خودشان مي سازند كه هيچ كس نتواند خلاف آن را بر زبان بياورد! عده اي از اين آرمان سازها، براي جنگ چيزهايي را مطرح مي كنند كه كسي نمي تواند وارد آن حيطه شود. اين ساخت و سازها بيشتر براي حفظ آن ميز است يك در اختيار دارند تا حفظ آن اعتقادات. اين آرمانها، ميزي و صندلي اي است!
شايد سؤال من تكراري به نظر آيد؛ ولي شما هم قبول داريد كه از وظايف رمان، بازتاب و نشان دادن دغلكاريهاي آدمهاي دغلباز است –زبان بيانش به نويسنده مربوط است- آيا شما دلتان مي خواهد به اين دغلكاريها هم بپردازد؟
اين، بهترين سؤال تا اين جاي گفت و گو بود؛ به نظر من، كساني كه به چنين موضوعاتي پرداختند، نويسندگان بزرگي شدند و توانستند تأثير گذار شوند؛ چه در جامعه خودشان و چه در جامعه آينده. اگر تاريخ نويسندگان اثرگذار را بررسي كنند، حتما انگشت روي چنين نويسندگاني گذاشته مي شود. دقيقا به خاطر همين است كه مي گويم آينده رمان را روشن نمي بينم. كسي كه بيايد و يا دل و جرأت و با دانش و دلسوزي به اين موضوع بپردازد، ما نداشته ايم. البته به طور دروغين و براي مطرح شدن در سطح جهان و جايزه «پن» و اين حرفها، خيليها اين كار را كرده اند! اما اين اقدامي دروغين است؛ يعني رفيق خود آن آدم هم مي دانست كه كار آن شخص دروغ است. تا وقتي كه نطفه يك داستان صحيح نباشد، كار هم صحيح نخواهد شد. ولي وقتي كسي با عمق جانش و دلسوزي –همان طور كه خودش مي سوزد- اين دغل كاريها را بگويد، اثر خواهد كرد؛ من اين چنين كسي را نمي بينم.

آيا منظورتان صداقت در نوشتن است؟
دقيقا همين را مي گويم.
آقاي دهقان! اجازه بدهيد يك بار ديگر آن سؤال تكراري را مطرح كنم. البته با توجه به پاسخهاي شما، آيا شرايط اجتماعي ما براي متولد شدن يك رمان نويس تمام عيار فراهم شده است!

شرايط اجتماعي ما الان بهترين شرايط است براي نويسنده اي كه بتواند شاهكار به وجود بياورد. واقعا اعتقاد دارم كه الان بهترين موقعيت است؛ متأسفانه آن چه مربوط به نويسنده مي شود و همان صداقتها كه قبلا گفتم، مسأله سازي است. ببينيدف با بوي كباب اين جا و آن جا، ادبيات خلق نمي شود. نويسنده اي به من مي گفت من مشغول نوشتن «جنگ و صلح» ايران هستم! اين آقا با استشمام بوي كباب، چنين كاري را شروع كرده است! ولي بايد بدانيم كه اگر جنگ و صلحي –منظورم سطح ادبي كار است- قرار است نوشته شود، توسط اين آقا و امثال او كه با وعده و وعيد اين جا و آن جا مي نويسند، نوشته نخواهد شد. «جنگ و صلح» ما را كس ديگري خواهد نوشت؛ البته اگر نوشته شود.
به هر حال تغييرات و تحولات اجتماعي، تأثيرات جدي بر ادبيات ملل گذاشته است. آيا انقلاب اسلامي ايران و جنگ هشت ساله ما توانسته است سبك تازه اي از نوشتن را درادبيات داستاني به وجود بياورد؟ يا ما ناچار هستيم همان سبك غربي را پيشه كنيم و تعريفهامان از رمان و داستان، همان باشد كه در خارج از جغرافياي فرهنگي و اتماعي ما نوشته شده است. آيا اصولا چنين داستاني در فرهنگ عمومي ما رسوخ خواهد كرد؟

ما نمي توانيم بگوييم ماشين ايراني مي سازيم! ماشين، ماشين است و هرجا ساخته شود، ناچار بايد دنده و گيربكس و فرمان و چرخ داشته باشد. داستان هم خارج از اين قاعده نيست. چارچوبي براي داستان وجود دارد كه نويسنده بايد در آن چارچوب و سبك بنويسد. گوناگونيها البته وجود دارد ولي قاعده داستان، خدشه پذير نيست. در ادبيات جنگ ما هم هركاري بشود در همين چارچوب انجام خواهد شد. ولي همان طور كه ماشين ساخت ما از چند سال پيش تغيير نكرده است، داستان نويسي ما هم تغيير نكرده است.
يكي از آن چارچوبها كه خارج از مرزهاي جغرافياي و فرهنگي بر ما تحميل شده است، انتخاب كتاب سال وآثار برگزيده است. اين انتخابها، گاه از طرف وزارت ارشاد و گاهي هم از طرف نهادها و بنيادها بوده است. نظرتان درباره چنين گزينشهايي چيست و آنها را چقدر كارشناسانه و خارج از حب وبغض و به دور از تمايلات قبيله اي مي دانيد؟

من تا به حال نديده ام در كشور ما جايزه ايي داده باشند كه دور از حب و بغض بوده باشد! يا داوريهايي صورت گرفته باشد كه بر پايه هاي ادبي استوار بشد؛ حتي جوايزي كه خودم گرفته ام. واقعا فساد رخنه كرده و يا در حال رخنه كردن است. با كلك و حقه بازي نمي شود ادبيات را جهاني كرد و گسترش داد!

چه بايد كرد؟
اگر مي دانستم كه خودم آن كار را مي كردم.

آيا راه نجاتي نيست؟

فكر نمي كنم؛ يعني آن قدر در اين كار پيشرفت كرده ايم كه راه نجات براي خودمان نگذاشته ايم.

آيا دچار يأس فلسفي شده ايم؟

نه اين طور نيست؛ من در كار خودم سعي كرده ام كار را جدي بگيرم و سوژه ها را پرورش بدهم. نخواسته ام كار را كوچك بشمارم. سعي كرده ام كار خوب، حتي كارهاي عالي بنويسم و يك دقيقه هم وقتم را تلف نكرده ام. ولي چشمم را نمي توانم به روي واقعيتها ببندم، كه بله كشور ما گل و بلبل شده است! و ادبيات ما هم مي تواند ادبيات جهان را به زباله دان تاريخ بيندازد! نه، چنين چيزي نيست.

منظور از اين كه وقتتان را تلف نكرده ايد، چيست؟
من هر هفته، كمتر از يك رمان نخوانده ام، يعني الان هم كه مي نويسم، حداقل هفته اي يك رمان مي خوانم.

كدام يك از آثار را بيشتر پسنديده ايد؟

خيلي آثار، از خارجيها، «جنگ و صلح» و از داخليها يك اثر كلاسيك است كه روي من خيلي تأثير گذاشت؛ «كليله و دمنه».

نظر خودت درباره «سفر به گراي 270درجه» چيست؟

در اين باره خيلي نمي خواهم صحبت كنم. آن موقع كه من اين كتاب را تازه نوشته بودم، چند نفر كه خوانده بودند، گفتند بنشينم درباره اش صحبت كنيم. بزرگترين اشتباه من همين بود كه قبول كردم. با يكي از آنها كه نيمه روشنفكر بود. صحبت كردم كه شايد تا آخر عمر هم خودم را نبخشم. تعريف كرده بود از رمان؛ خوشش آمده بود. چنان تأثير بدي روي من گذاشت كه ديگر حاضر نيستم كه با هيچ نويسنده اي در چنين مواردي صحبت كنم.
من هم از جمله كساني بودم كه اين كتاب را قبل از چاپ خواندم. ظاهرا خيلي خوش شانس بودم كه با هم در اين باره صحبت كرديم!

جدا اين طور بود كه گفتم. البته با آن نويسنده، زماني صحبت كردم كه كتاب درآمده بود. پس از آن چنان زده شدم كه تصميم گرفتم به جاي صحبت كردن با نويسنده ها، بروم توي اتوبوس و با مردم صحبت كنم و اين برايم بهتر ولذتبخش تر است. الان هم اگر كسي از من بپرسد، آيا دلت مي خواهد با فلان نويسنده بزرگ دنيا صحبت كني يا با عمويت در فلان ده؟ من مي گويم دلم مي خواهد با عمويم صحبت كنم!

ما كه نمي توانيم جاي عمويت باشيم؛ فرض كنيم اگر با همديگر پسرعمو باشيم و چند سؤال درباره «سفر به گراي 270درجه» كنيم، حاضري جواب بدهي؟ آقاي دهقان! من در آثار شما –حتي در روزهاي آخر و ستاره هاي شلمچه كه خاطره هستند- به شخصيت پردازيهاي جالبي برخوردم؛ به نظرم رسيد روي شخصيت پردازي كار مي كنيد. در رمان «سفر به گراي 270درجه» چه شخصيتهاي براي خودتان هم خيلي جالب بود؟

حالا كه پسر عمو شديم، اشكالي ندارد! من روي دو، سه تا شخصيت نظر داشتم، يكي «رسول» بود. شخصيتي كه مي ترسد و نمي تواند حتي كي تير هم بزند! نهايت تكامل اين شخصيت اين بود كه در كل داستان موفق ميشود يك تير بزند! يكي ديگر، شخصيت «علي» بود، رزمنده اي با تمام خصوصيات رزمنده هاي ما كه شهيد مي شوند. شخصيتي شوخ و شنگ و اهل بازي و بگو و بخند. شخصيت ديگرم «ميرزا» بود؛ لكنت زبان دارد، اما تيز است. شخصيت ديگري كه برا ي خودم مهم بود، «راننده» بود كه اواسط كار هم تير مي خورد.

همان طور كه گفتم و قبلا هم چنين نظري داشتم، شما در شخصيت پردازي موفق بوده ايد؛ اما من هنوز هم در مورد ساختار اين اثر حرف دارم. با توجه به اين كه دو سال از انتشار آن كتاب مي گذرد، خودتان چه نظري روي ساختار آن داريد؟

من تا به حال نشنيده ام كه كسي بگويد ساختار اين كار به عنوان رمان اشكال دارد. اين را اولين بار از شما شنيدم كه كسي ادعا مي كند اين اثر ساختار رمان ندارد. من انتقادهاي ديگر شنيده ام، ولي در مورد ساختش به عنوان رمان، نه، چيزي نشنيده ام. مثلا از جمله حرفهايي كه شنيدم، اين بود كه اين كار خيلي به «در غرب خبري نيست» شبيه شده است! عده اي مي گفتند چنان ساختي دارد. من خيلي تلاش كردم كه اين كار شبيه جنگ شود.

آقاي دهقان! همين حرف را «اسپيلبرگ» هم در مورد فيلم «نجات سرجوخه رايان» -نجات سرباز رايان- گفته است. چه تشابهي بين فيلم او و رمان شما هست؟

دقيقا همين طور است؛ من هم اين حرف اسپيلبرگ را شنيده ام. او مي گويد من خواستم فيلمي بسازم كه وقتي يك كهنه سرباز آن را ديد، بگويد: «جنگ، شبيه اين بود.»
من هم خواستم جنگ را آن طور كه در افكار عمومي هست، نمايش دهم. من مي خواستم رمانم، جنگ را آن طور بنويسم كه بود. يعني در اوج نگ بودنش. شايد اين توجيه كند و توضيح دهد كه چرا من حتي فضاي خانه را پس از رفتن فرزندشان به جبهه، سياه ترسيم كردم. چون وقتي فرزند يك خانواده به جنگ مي رود، خانه سياه مي شود. ولي مسؤولان ادبي ما اين را دوست ندارند. آنها دلشان مي خواهد مادر بيايد و گل بريزد روي سر پسرش كه دراد به جبهه مي رود! در حالي كه هيچ كس اين كار را نمي كند. مثلا خواسته اند كه پدر با آغوش باز فرزندش را به حجله جنگ بفرستد. اما هيچ پدري اين گونه نيست. اكثريت بچه هايي كه من الان مي شناسم يا آن موقع مي ديدم، بچه هايي بودند كه فرار كردند و به جبهه رفتند. آقاي زاهدي! اينها نشانه ايمان رزمندگان ما بود؛ ممانعت پدران ومادران هم نشانه عواطف پدري و مادريشان بود، نه تمايلات ضدجنگ و ضعف اعتقاد آنها مسؤولان ادبي ما هنوز اين را نمي دانند. به هرحال، من اگر امروز مي خواستم آن رمان را بنويسم، حتما از قبرستان شورع مي كردم. اما فعلا اين رمان تمام شده است و هيچ كار برايش نمي توانم بكنم. همان روزها هم كه كار تمام شده بود، ديدم هيچ كاري برايش نمي توانم بكنم.

چرا قبرستان را براي شروع انتخاب مي كرديد؟

به جنگ نزديكتر مي شود.

اگر رماني را شروع كنيد كه وقايعش در خارج از جبهه و خط درگيري اتفاق بيفتد، -اما رمان جنگ باشد- آن وقت به چه موضوعاتي خواهيد پرداخت؟

نگاه من، همان نگاه است، تفاوتي نخواهد كرد؛ آنچنان كه مردم با جنگ برخورد كردند. دلم مي خواهد تأثيرات و تأثرات جنگ نسبت به مردم را بنويسم. بخصوص زنان براي من خيلي مهم هستند. اين كه آنها چطور به جنگ نگاه مي كردند. مادر من چطور به جنگ نگاه كرد. از لحظه اي كه من به جبهه رفتم تا برگشتم، مادرم دوبار به خاطر من سكته كرد. براي هر مادر ايراني هم اتفاقي اينچنين يا مشابهش افتاد.

آقاي دهقان! آيا به نوستالژي روي خواهيد آورد؟
هر نويسنده اي ممكن است چنين كند؛ من هربار كه مجروح شدم و برگشتم به تهران، مادرم گفت چه شبي مجروح شدم و براي من توضيح مي داد در فلان شب و در فلان منطقه. حتي بعد كه برگشتم به روي خودم نياوردم كه مجروح شدم، مادرم قبل از آن كه من به سخن بيايم و بعد از آمدنم از بيمارستيان گفت مثلا پنجشنبه، فلان جا مجروح شدي! اين صحنه ها برايم خيلي مهم بوده است. اين صحنه ها و برخوردهاي مردم با جنگ. ديد مثبت، ديد منفي؛ همه اينها وجود داشته است. يعني جنگ پر از كشتار بوده، پر از درد و داغ بوده، پدر دادن بوده، فرزند دادن بوده، همسر دادن بوده، همه اينها بوده، اين صحنه ها تأثيراتي روي من گذاشت كه تا ابد فراموش نمي كنم. يكي از اين صحنه هاي كه هرگز فراموشش نخواهم كرد. آخرين موشك باران عراق بود كه من با يكي از اين شورلتهاي مسافركش به تهران آمدم؛ ساعت 2 نيمه شب بود كه به خانه رسيدم. آن روزها پدرم هم در جبهه بود وقتي رسيدم خانه، تأثرآورترين صحنه اي كه در جنگ ديدم همان موقع بود؛ مادرم، دو تا از زن دايي هايم، چند نفر از زنهاي همسايه توي يك اتاق ده متري ما خوابيده بودند و آن لحظه اي كه من وارد شدم، هيچ فراموش نمي كنم كه آنها چقدر خوشحال شدند. چرا كه يك مرد وارد خانه شده بود. اين صحنه ها، صحنه هايي است كه به آنها در داستانهايم خواهم پرداخت. قطعا رماني خواهم نوشت كه از قبل از انقلاب شروع مي شود و تا پايان جنگ ادامه مي يابد. كل حضور در جنگ و آدمها و تيپهايي كه در جنگ بودند. همه را خواهم نوشت؛ چه مثبت و چه منفي، همه آن چيزي كه در ذهن دارم خواهم نوشت.

به عنوان آخرين سؤال، آيا رماني خواهي نوشت كه هيچ ردپايي از جنگ در آن ديده نشود؟
الان چنين چيزي توي ذهن من نيست. هيچ سوژه اي ندارم كه چنين كاري بكنم. شايد روزي هم چنين كاري كردم. شايد؛ آينده را فقط خدا خبر دارد.



منبع : نسل باروت/ گفتگو با نويسندگان دفاع مقدس/ ابراهيم زاهدي مطلق

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه