آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۷۲۷۰۷
۰۶:۴۳

۱۳۸۹/۰۸/۱۸

دختر تنهاي خدا،بر زمين

نویسنده :
علي موسوي گرمارودي



اي فلق عصمت وخورشيد شرم
اي دل خورشيد ، زروي تو گرم
عصمت تو حافظ ناموس دهر
نازكش خندۀ تو،جان قهر
چهرۀ صبح، از تو صفا يافته
شام،سر زلف تو را بافته
درنگري گر تو بدين خاكدان
خاك رود تا زبر آسمان
نام تو بر لب چو رود جان رود
عقل تو را بيند و ايمان رود
شعله فروز دلي، ار بر لبي
حيدر كراري،اگر زينبي
وامگذار لب تو«راستي»
گفتي و چون شعله به پا خاستي
بانگ رساي تو ستم سوز شد
كشتۀ مظلوم تو،پيروز شد
خواست كه غم دست تو بندد ولي
غم كه بود در بر دخت علي(ع)؟!
قامت تو، قامت غم را شكست
دخت علي را نتوان دست بست
اي دل دريا،دل درياي تو
عرش خدا منزل و ماواي تو
جسم تو از عشق مگر ساختند
كاين همه جان در ره تو باختند
دختر تنهاي خدا بر زمين
خواهر آزادي و فرزند دين
آن چه تو كردي به صف كربلا
كردۀ مخلوق بود يا خدا؟
آن همه غم، آن همه ايستادگي
آن همه ستواري و آزادگي
آن همه خون ديدن و چون گل شدن
دشت خزان ديدن و بلبل شدن
ديدن خورشيد ذبيح از قفا
باز،ستادن چو فلك روي پا
*
جان تو گلخانۀ عشق و بلاست
جان چنان چون تو زني، كربلاست


منبع:كتاب السلام عليك يا ابا عبدالله /گزيده اشعارشب هاي عاشوراي شيراز/به انتخاب سيداكبرميرجعفري

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه