پابه پاي اسب مرگ

مي بري كجا مرا نيزه دار آفتاب
اين منم سپيده ام بي قرار آفتاب
هر كجا نشسته ام بي صدا شكسته ام
من نبوده ام چرا در كنار آفتاب
پا به پاي اسب مرگ آمدم ز راه دور
هان چه شد كه گشته ام سوگوار آفتاب
اي خداي روزگار اي طبيب آشنا
در كجا نشسته اي پرده دار آفتاب
مي كشند امام را من ولي اسير تب
داغ داغ داغ داغ در حصار آفتاب
آن چنان كه نشنوم بانگ« يا سيوف» را
تا هميشه مانده ام داغدار آفتاب
ذوب مي شوم عزيز لحظه اي نگاه كن
پلك ها فتاده اند شرمسار آفتاب
شب، شبطلوع خون بارش ستاره ها
بس كه تيره مي شود روزگار آفتاب
قتلگاه و نيزه ها بوسه هاي زخم و تيغ
هيچ كس نمي كند شب شكار آفتاب
باورم نمي شود مثله مثله مي كنند
بوريا بياوريد اي تبار آفتاب
قطعه قطعه مي برند اين حراميان مست
لخته هاي سرخ را يادگار آفتاب
اي امام عاشقان بغض من كه وا نشد
دل شكسته شد سحر در جوار آفتاب
منبع:كتاب السلام عليك يا ابا عبدالله /گزيده اشعارشب هاي عاشوراي شيراز/به انتخاب سيداكبرميرجعفري