مانده اي تا برود عشق به اوج ملكوت

مانده اي تا بكشي بار مصيبت ها را
تا كه آتش زني ازداغ ، دل دريا را
مانده اي تا برود عشق به اوج ملكوت
تا نگيرد نگه آينه را زنگ سكوت
سبز مثل حسن و سرخ چنان خون خدا
دست عباسي هر چند از او گشته جدا
حلق اصغر شرر خون زده بر حنجر تو
شعله اي از ديده كشيده است علي اكبر تو
*
درد در سينۀ آن امت بي درد نبود
آه درشام سيه جز تو كسي مرد نبود
مرد بود آري هم رزم تو زينب، زينب
خطبه اي خواند كه آتش زده بر خرمن شب
چه به او گفتي آن دم كه فرو مرد قرار؟!
عمه آرام شو!آرام، كه فرداست بهار
پشت ما گرچه ز بد عهدي اين قوم شكست
كشتي نوح زمان در گل و خوناب نشست
گر چه از داغ دلت مثل علي شعله ور است
رنجت افزون ز تماشاي گل و ميخ در است
گرچه بر ني شرر خون خدا را ديدي
اشك و مشك و علم و دست جدا را ديدي
*
گفتي آرام و آرام شد آن دريا باز
مرد بودي كه تحمل به تو مي برد نماز
در خودت سوختي و شام تماشايت كرد
اين چنين بود كه طغيان دل در پايت كرد
زادۀ مكه تويي سعي صفا يعني تو
پسر پيغمبر، شير خدا يعني تو
لالۀ سرخ شهامت كه شكفتي به كوير!
شيعه را شور دعا، شوق بقا يعني تو
«شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان »
ماه من! روشني آيينه ها يعني تو
كربلا يك سره شولاي شقايق پوشيد
مي وزي سبز از آن سرخ ، صبا يعني تو
گرچه هفتاد ودو گل را همه پرپر كردند
همه ديدند جنون شهدا يعني تو
«آسمان بار [امامت ] نتوانست كشيد!»
كوه صبري كه نيفتاده ز پا يعني تو
منبع:كتاب السلام عليك يا ابا عبدالله /گزيده اشعارشب هاي عاشوراي شيراز/به انتخاب سيداكبرميرجعفري