باغ دامن

چنان خون مي چكد از رنگ و روي دامن بانو!
كه گل شرمش مي آيد از گل پيراهنت بانو!
بگو بر چهره ات خون كدامين لاله پاشده ؟
چه پاييزي گذر كرده زباغ دامت بانو؟
نگو خون گريه هاي عاشوراست...مي دانم ،
كه رد تازيانه مانده بر روي تنت بانو !
خجالت مي كشد اين ريسمان از هر چه انسان است
كه گرديده ست گردن بند دور گردنت بانو!
همه گوشند سرها بر نيزه ها امشب
مگر لب تر كنند از جوي قرآن خواندنت بانو!
...شب سردي ست... در دل هاي ما شام غريبان است...
زمين را گرم كن با چشم هاي روشنت بانو!
منبع:كتاب السلام عليك يا ابا عبدالله /گزيده اشعارشب هاي عاشوراي شيراز/به انتخاب سيداكبرميرجعفري