آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۷۲۴۷۹
۰۹:۵۰

۱۳۸۹/۰۸/۱۷

مشك

نویسنده :
مهدي زارعي



چه جوري مي تونه آخه نباشه دل نگرونش ؟
سه تا بچه هاشُ كشتن، اينه آخرين جوونش!
ولي اون ماه قبيله س نمي شه شب شه، نباشه
مگر اون موقع كه ديگه نباشه نام ونشونش
اگه كه لشكر ابرا بيان و ماه بگيرن
بعد از اون تيره و تاره تا هميشه آسمونش
اما اين بچه ها تشنن، يه نفر بايد بلن شه
يكي كه زخم نشستن رسيده به استخونش
چه جوري مي تونه پنهون بشه از نگاه زن ها
وقتي كه قبيله : خيمه باشه، دست او : ستونش؟!
تازه وقتي صورتش رو مي پوشونه، بچه ها باز
خيلي زود مي شناسن اونو ، از چشاي مهربونش
*
يادش اومد اون شبي كه مادرش گفت يكي دو جمله ...
ولي بغض و گريه ديگه اومد و نداد امونش:
گل نوبهار عمرم! پسرم، خدا نگهدار!
ديگه مادرت مي دونه رسيده فصل خزونش
مي دوني چه حسي دارم؟ حس اون پرنده اي كه
يه نفر بياد و آتيش بزنه به آشيونش...
(به خودش اومد كه ظهره)مثل «شير»ي كه مي غره
رفت و زد به قلب دشمن ، به «شغالا»ي زبونش
حالا اون كنار نهره، ميشينه پر كنه مشك
(بچه ها تشنۀ آبن، شغال تشنۀ خونش)
مشك پر كرده و مي خواد كه يك جرعه هم بنوشه
ولي نه ! ريخته اون آب، هنوزم خشكه زبونش
ياد بچه هاي تشنه، شونه هاي اونُ لرزوند
شونه هايي كه زمونه، نتونس بده تكونش
پا مي شه، تشنۀ تشنه ، مي زنه به قلب لشكر
ولي او مونده و مشكش، دشمن و تير و كمونش...
*
دو تا دست خوني حالا، يه طرف افتاده و اون
واسۀ رسوندن آب، با تمومي توونش-
به دهن گرفته مشكُ مي كشه به روي خاكا
ولي فايده نداره ديگه اين كشون كشونش
بدنش، مثل يه چشمش، پر شده از تير ونيزه
ولي باز چشش به مشكه ، با نگاه خون چكونش
كي ديده كه ماه با پاهاش تيرو از چشش دراره؟!
كي ديده كه ماه از پشت بزنند و واژگونش
كنن و برن با خنده همه جا جار بزنن كه
هر كي كه«ماه» رو نبينه، مرگش و مي ديم نشونش؟!
حالا افتاده رو خاكا، دهنش خوني و خاكي
به دهن گرفه مشك و به لبش رسيده جونم


منبع:كتاب السلام عليك يا ابا عبدالله /گزيده اشعارشب هاي عاشوراي شيراز/به انتخاب سيداكبرميرجعفري

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه