شولاي آتش

پلكي بزن كه چشم بچرخاند بر اين كوير تشنۀ بي پايان
از لابلاي پلك شما خورشيد ، از گوشۀ دو چشم شما باران
بانو صداي شيونتان در باد ديگر امان خواب نخواهد داد
صحرا به دوش مي كشد اين غم را، با گام هاي زخمي و سرگردان
كم كم هواي حادثه مي پيچد در پيچ و تاب زخمي گهواره
خورشيد روز واقعه صد پاره از آسمان سوخته آويزان
ديگر صداي گريه نمي آيد گويي گلوي كوچك گهواره ست
سيراب مي شود به خدا اين بار با قطره هاي حادثه اي سوزان
در خيمه هاي سوخته مي بيني شولاي آتش است يه دوش دشت
خيل كبوتران بدون سر، پروانه هاي سوختۀ بي جان
*
مي بارد از نگه شما تشويش ، اندوه تلخ واقعه اي در پيش
مي پيچد آسمان و زمين در خويش، در شور تند سنج عزاداران
بانو اگر چه سخت پريشاني ، در خود فروشكسته و مي داني
مي ايستي به قامت افراها ، مي ايستي به سبك سپيداران
منبع:كتاب السلام عليك يا ابا عبدالله /گزيده اشعارشب هاي عاشوراي شيراز/به انتخاب سيداكبرميرجعفري