آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۷۲۳۶۳
۰۵:۵۱

۱۳۸۹/۰۸/۱۷

غروب است....

نویسنده :
سيد ابواقاسم حسيني



غروب است، اما دگرگون غروبي
هوا خون، زمين خون، زمان خون غروبي
غروبي كه تصوير اشراق دارد
فلق عزم تسخير آفاق دارد
نه خورشيد را تاب پا پس كشيدن
نه ناهيد را روي رخ بر دميدن
زمان مانده ازپويه، محو تماشا
زمين غرق مويه به چشمي چو دريا
روبي غريبانه در خون نشسته
غروبي، دلش خسته، بالش شكسته
چه دل خون ، چه محزون، چه مجنون روبي
روب است ، اما دگرگون غروبي
*
به اين عصر سوگند، عصر تماشا
به اين خاك، اين بستر هفت دريا
به اين رود، خاكستر شرم و حيرت
به اين روز، پايان دوران غيرت
به اين خيمه ها ، مرز نامرد از مرد
به اين شعله ها،آه طوفاني درد
به موي پريشان اين زن كه فرد است
به صبحي كه در حسرت كاروان است
به شامي كه بي تاب اين كودكان است
به اين لحظه،آيينۀ هر چه فردا
به اين عصر سوگند، عصر تماشا
به اين عصر، اين عصر در خون نشسته
به اين اسب، اين اسب بي تاب خسته
به اين اسب بي زين يال ارغواني
تن غرق زخمش به اختر فشاني
به اين اسب سرگشته بر گشته تنها
سوارش به درياي خون در تك و تا
به اين اسب چشمش غزل خوان غربت
به اين اسب تب دار خون تا زانو
كنون سر به دامان سالار بانو
كه: بانو! ببخشاي باز آمدم تك
بگو تا دهم جان به پاي تو اينك
*
پس از آتش افشان كوهي سرافراز
چه مانهد به دامان دشت عطش باز؟
چه مانده؟ همين جوش و سوز و تكاپو
گداز و گدازه، روان جوي در جو
همين جوش جان، سوز دل، پويۀ عشق
ميان دو دلداده ، واگويۀ عشق :
«گل من! بگو پاره هاي تنت كو؟
بگو يوسفم: كهنه پيراهنت كو؟
سليمان من! كو نگين يمانت ؟
و زان بوسۀ مهر خاتم نشانيت؟»
نگين چيست؟انگشت هم...وا دريا!
اثرچيست؟ سر هم...دريغا دريا
*
غروب است و سالار بانو خميده
چو موجي كه گاه هجومش رسيده
چو موجي كه طوفان برانگيزد از خشم
كه دريا به آتش در آميزد از خشم
چو موجي كه البرز پيش قدش خم
بر او زمين كوچك و آسمان كم
چو موجي كه زايد از او زندگاني
بجوشد از او بادۀ جاوداني
از اين باده هر كس كه جامي بگيرد
دلش زندۀ عشق؛هرگز نميرد
بود مهر رخشنده نقشي از اين جام
غروب است-آري- غروبي فلق فام!



منبع:كتاب السلام عليك يا ابا عبدالله /گزيده اشعارشب هاي عاشوراي شيراز/به انتخاب سيداكبرميرجعفري

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه