نبودم، ولي

همانا كه شب ها قلم مي زدند
و تقدير ها را به هم مي زدند
چه مي شد اگر با قضا و قدر
مرا خاك پايت رقم مي زدند؟
چه مي شد كه مي شد دل پرچمي
كه آن را فراز حرم مي زدند ؟
نبودم، ولي گوييا تيغ ها
زمين و زمان را به هم مي زدند
نبودم، ولي تاول و زخم ها
ز طعم لبان تو دم مي زدند
دو دستي كه بر خاك افتاده بود
به چشمان درياچه غم مي زدند
«چه ناساز و چپ كوك آن كوفيان
به هنگامۀ زير، بم مي زدند »
چه مي شد اگر ابر احساس ها
به لب هاي خشكيده دم مي زدند ؟
به جاي همان خيمه هايي كه سوخت
چه مي شد اگر آتشم مي زدند ؟
منبع:كتاب السلام عليك يا ابا عبدالله /گزيده اشعارشب هاي عاشوراي شيراز/به انتخاب سيداكبرميرجعفري