غروب ها

از راه مي رسند پدرها غروب ها
دنياي خانه روشن و زيبا غروب ها
از راه مي رسند پدرها و خانه ها
آغوش مي شوند سراپا غروب ها
از راه مي رسند و به آغوش مي كشند
با اشتياق كودك خود را غروب ها
از راه مي رسند و هياهوي بچه هاست
زيباترين ترانۀ دنيا غروب ها
در چشم هاي دختركان شوق ديگري است
شوق دوباره ديدن بابا غروب ها
بعد از هزار سال همان شووق شعله ور
در چشم ما منتظر ما غروب ها
بعد از هزار سال من و كودكان شام
تنها نشسته ايم همين جا غروب ها
اينجا پدر، خرابۀ شام است كوفه نيست
اينجا بيا به دين ما غروب ها
بابا بيا كه بغض مرا وا نكرده است
نه زخم تازيانه و حالا غروب ها
دست تو را بهانه گرفته است بغض من
بابا زراه مي رسي آيا غروب ها
دست تو را بهانه گرفته كه بشكفد
بغضم ميان دست تو تنها غروب ها
بابا بيا كنار من واين پياله آب
كه تشنه ايم هر دو تا غروب ها
از جاده ها بيايي و رفع عطش كني
از جاده ها بيايي...اما غروب ها
بسيار رفته اند و نيامد پدر هنوز
بسيار رفته اند خدايا غروب ها
كم كم پياله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه هاي غربت دريا غروب ها
خاموش گشت و بر سر سنگي نهاد سر
دختر به ياد زانوي بابا غروب ها
بعد از هزار سال هنوز اشك مي چكد
از مشك پاره پارۀ سقا غروب ها
منبع:كتاب السلام عليك يا ابا عبدالله /گزيده اشعارشب هاي عاشوراي شيراز/به انتخاب سيداكبرميرجعفري