كرامتي از خودم!
نويد شاهد/ كمي كه گذشت، ديدم خودشان را به پروپاي من مي مالند. از اين اتفاق متحير شدم: خدايا، چه بر من گذشته بود كه ماهي ها اين طور بر اشرف مخلوقاتت بوسه مي زدند. دست در آب بردم و يكي از بوسه زنندگان را با دست گرفتم.


به گزارش خبرنگار نويد شاهد ، در شماره 46 /47 آبان و آذر 1388 ماهنامه امتداد يك خاطره بسيار زيبا و جذاب درج گرديده است .
يك روز صبح زود از چادر بيرون زدم. دلم مي خواست بروم كنار رودخانه اي كه به فاصله كمي از كنار چادرمان مي گذشت تا گذر آب را ببينم. كنار رودخانه نشستم. ماهي ها به زيبايي كنار پاهايم حركت مي كردند. كمي كه گذشت، ديدم خودشان را به پروپاي من مي مالند. از اين اتفاق متحير شدم: خدايا، چه بر من گذشته بود كه ماهي ها اين طور بر اشرف مخلوقاتت بوسه مي زدند. دست در آب بردم و يكي از بوسه زنندگان را با دست گرفتم. بدون هيچ تلاشي در دستم آرام گرفت. به ذهنم رسيد تا از اين نعمت لايزال استفاده كنم و با تشكر از معبود، به تندي ماهي هاي ديگر را گرفتم و بر خاك انداختم. به ذهنم رسيد براي صبحانه بچه ها ماهي درست كنم. تعداد كه به حد كفايت رسيد، پيراهنم را پر كردم و با شتاب به چادر برگشتم. فرصت كم بود. به تندي و با شوق به آماده سازي براي پخت پرداختم. رايحه خوش ماهي، بچه ها را متوجه خود ساخت و كمي بعد همه بي صبرانه منتظر خوردن ماهي بودند. تعدادي ديگر از بچه هاي ساير چادرها هم مشتاق بودند تعارفي رد و بدل شود تا سهمي از اين غذا در دل آنان هم جا بگيرد. با خوشحالي زايدالوصفي مشغول ديدن بچه ها شدم كه با اشتهايي تمام اين خوراك را تقريباً مي بلعيدند، طوري كه با ايثار تمام، خودم يك لقمه از اين غذا نصيبم نشد. ساعتي نگذشته بود كه يكي از برادران در حالي كه به خود مي پيچيد از چادر بيرون زد. لحظاتي بعد به دنبال او ساير برادران هم از چادر بيرون زدند. خدايا، چه شده بود؟! كمي بعد صداي «آي دلم، واي دلم» از هر گوشه اي شنيده مي شد. بلافاصله بچه هاي امداد به ياري آمدند و علت اين اتفاق را مسموميت اعلام كردند. البته عامل آن هم به زودي پيدا شد و آن كسي نبود جز من. من به تنهايي دو دسته خودي را از پا درآورده بودم. بعد معلوم شد به دليل آن كه شب گذشته در بالاي رودخانه، لشگر ديگري اطراق كرده بود و علي الطلوع به شست وشو مشغول شده بودند، آب رودخانه از صابون اشباع شده بود و...