شاهد بلاگ؛
از خودم بدم اومد اون روز…!
نويد شاهد/ وبلاگ "تلخ نوشته ها" با پستي جديد به روز رساني شد.


به گزارش خبرنگار نويد شاهد، وبلاگ "تلخ نوشته ها" به قلم مسعود مشهدي به روز شد، در اين پست مسعود مشهدي نوشته است:
توي منطقه من مُنشي گروهان بودم و تقريبا اكثر بچه هاي گروهان ما بيسواد و از مناطق محروم و روستاهاي دور افتاده بودن و فقط من يكنفر ديپلمه بودم…! ظهر ها به نوبت دونفر از بچه هاي گروهان رو مامور ميكردم تا سهميه غذاي گروهان رو از تداركات بگيرن بيارن… اونروز غذا پلو مرغ بود و دوتا از همين بچه ها ديگها رو توي فرغون گذاشتن رفتن غذا بيارن …!! وقتي برگشتن موقع نظارت در قسمت كردن غذا ديدم جيب هاي شلوار دو نفري كه رفته بودن غذا بيارن ورقلمبيده و لك چربي از بيرون شلوار كاملا مشخص بود…!!
جلوي همه بچه هاي گروهان به يكيشون گفتم: بُرزين توي جيبات چيه…؟ رنگ از صورت جفتشون پريد و به تِته پته افتادن…! يكي از بچه هاي گردن كلفت گروهان رفت دست توي جيبشون كرد و از توي جيب هر كدومشون يه رون مرغ دراورد…! بچه ها همه پقي زدن زير خنده و هر كسي يه متلكي بارشون كرد و اونها اب شدن طفلكي ها…!!
از خودم بدم اومد اون روز…! حالم به هم خورد از خودم وقتي قيافه خجالت زده اون دوتا رو ديدم كه سعي ميكردن با خنده يه جوري سرو ته قضيه رو به هم بيارن…! پلو مرغ اونروز از زهر برام بدتر شد و از گلوم پايين نرفت و همش توي فكر بودم…! شب كه شد دعوتشون كردم به چايي و عذر خواهي كردم ازشون و خواستم كه من رو ببخشن…! بُرزين با همون لهجه مخصوص شهر خودشون گفت: نه… مساله اي نيست اقا مسعود…! و بعد از چند بار كه گفت مساله اي نيست چاي نخورده پاشد رفت… وقتي برگشت ديدم يك مشت كشمش اورده و ريخت توي دست من و گفت: مالِ روستامونِ ؛ با چايي خوبه و بعد خنديد…! اونشب دور هم جمع شديم و بُرزين ني زد و تيمور خوند و حال و هوا عوض شد…!
بُرزين توي عمليات كربلاي پنج جلوي چشمم تركش خورد و شهيد شد…! عين خيلي ديگر از دوستانم …! خيلي از انها كه با هم خنديديم و گريه كرديم و اواز خوانديم و جنگيديم…و من ماندم…! و شايد رفيق نيمه راه بودم…و يا ادمه دهنده راه با كوله باري سنگين و پاهايي خسته و ذهني مملو از خاطرات…!!
انتهاي پيام/ح