راز نهان

خاك،شاهد بود مشتي استخوان را زا تنت
باد، پس زد پردهي راز نهان را از تنت
آب، اقيانوس رگ هاي تو را خون گريه كرد
آتش، آتش زد دل آتشفشان را از تنت
خاك و باد و آب و آتش در تو چيزي ديده اند
كه سراغ امروز مي گيرند از تنت
عرش لرزيد و تو را صدها ملك، زانو زدند
آن زماني كه جدا كردند جان را تنت !
از زمين مرده بيرون مي كشند اينك تو را
تا كبوترها ببينند آسمان را از تنت
رفتي و در آسمان ها گم شدي، بي فايده ست
هر چه مي پرسد زمين، نام و نشان را تنت
منبع : كتاب از هشت بهار سرخ/ مجموعه شعر دفاع مقدس استان قم