خاطرات مدير شبكه سه سيما از دوران دفاع مقدس
آرزوي قلبي من اين است كه شهيد شوم
نويد شاهد/ علي اصغر پورمحمدي كه از مهرماه 1357 و به دنبال آن در دوران دفاع مقدس مديريت واحد مركزي خبر صدا و سيماي كرمان را بر عهده داشت، سال هاست در مقام مديريت شبكه سه سيما، فعاليت مي كند، او در گفت وگويي با ايسنا به ذكر خاطراتي از دوران دفاع مقدس پرداخت.


به گزارش نويد شاهد به نقل ايسنا پورمحمدي مي گويد: جنگ شروع شده بود و ما از كرمان يك گروه خبري تشكيل داده و به جبهه رفته بوديم. زماني كه به جبهه رسيديم، ديديم تنها ما هستيم كه براي تهيه گزارش به جبهه ها اعزام شده ايم. تصويربرداري هم داشتيم كه اهل كرمان بود، اين تصويربردار كمي مي ترسيد و همان روزهاي اول برگشت و ما از تهران درخواست تصويربردار كرديم كه «حسن آذري» را به معرفي كردند. ايشان آدم شجاع و متهوري بود و هر نقطه اي كه براي فيلمبرداري به ايشان مي گفتيم اعلام آمادگي مي كردند.
****
* محدوديت هاي كار شما در آن زمان چطور بود؟
پورمحمدي: محدوديت تردد، سردرگمي نيروها، ناهماهنگي اعزام ها، كمبود سوخت و بنزين و محدوديت هاي فني و تصويري هم داشتيم. آن زمان ها هنوز سيستم ويدئو به اين صورت نبود. سيستم فيلم بود، فيلم هاي « ريورسال» كه مي بايست در لابراتور شست و شو شوند. صداها جداگانه روي ضبط هايي به نام استراواكس» ضبط مي شدند. يك باند مربوط به صدا و يك باند به تصوير مربوط بود. سيستم ضبط تصاوير، فيلمبرداري و سخت بود و بايد حتما فيلمبردار را يك دستيار همراهمي مي كرد تا بتواند اين كاست ها را دردون يك كيسه سياه دور از نور شارژ كند. ضمن اينكه شارژاين كاست ها به همين راحتي هم نبود.
* بالاخره چطور نبودن تصويربرداران را جبران كرديد؟
پورمحمدي: به تهران آمدم و گفتم يك تصويربردار مي خواهيم. ما در جنوب كه بوديم با يك جيپ آهو كه بزرگ بود رفت و آمد مي كرديم و زماني كه در آبادان و خط مقدم مي رفتيم خودروي ما خيلي در ديد دشمن بود به همين دليل، تهران به ما يك رنو 5 داد كه همه ي سرنشينان آن هم پورمحمدي بودند. من با برادرم علي پور محمدي كه بعدا شهيد شد و دوتا از پسرعموهايم به نام هاي عليرضا پورمحمدي ومحمد پورمحمدي كه آنها هم بعدها شهيد شدند و يك پورمحمدي ديگر كه عموي بنده بودند به نام حسين كه خياط بودند و مغازه را تعطيل كردند و با هم به جبهه رفتيم. خود من هم گزارشگر و هم صدابردار بودم. يعني ضبط روي دوشم بود و صدابرداري هم مي كردم. ما هر روز از خط مقدم تصويربرداري مي كرديم. فيلم هايمان را بسته بندي مي كرديم و مي برديم ستاد جنگ آبادان. بعد مي رفتيم بين بچه ها تا ببينيم چه كسي مرخصي دارد و مي خواهد به اهواز برود تا فيلم هاي ما را هم ببرد.
* كار شما گزارشگري و كار خبري بوده و مستندسازي نبوده براي بعدها. آيا مي توانستيد خيلي سريع نوارها را به مركز برسانيد؟
پورمحمدي: با اين كه آبادان محاصره بود نوارها با هلي كوپتر به ماهشهر برده مي شدند، بعد به اهواز و از آنجا به تهران منتقل مي شدند. با تمام اين مشكلات هر شب گزارش هايي از جبهه در تلويزيون داشتيم و اين براي خودمان هم جالب بود كه هر شب برنامه هاي ما تحسين مي شد و منحصر به فرد هم بود.
بعدها گروه شهيد آويني به جبهه آمدند و برنامه اي به نام « حقيقت» ساختند. آنها برنامه ي مستند مي ساختند و تنها گروهي كه از واحد مركزي خبر و معاونت سياسي در جبهه مستقر بود ما بوديم.
* آن زمان كه شما به جبهه رفتيد كداميك از مسوولان و مقامات در جبهه مستقر بودند؟
پورمحمدي: ما وقتي از كرمان به اهواز رفتيم، مي دانستيم كه آقا (حضرت آيت الله خامنه اي) آن جا هستند. ما از گذشته ها و قبل از انقلاب با حضرت آقا آشنا بوديم. به سراغ ايشان رفتيم تا مصاحبه كنيم. آن موقع ايشان نماينده ي حضرت امام(ره) در شوراي عالي دفاع بودند. رفتيم به اقامتگاه ايشان، يعني جايي كه با شهيد چمران در يك محل مستقر بودند. از آقا خواستيم با ايشان مصاحبه كنيم كه قبول نكردند و گفتند« ما الان در جبهه جنوب هستيم و از اوضاع جبهه ها باخبريم و از بايدها و نبايدها و رمز و رموز اين جا بيشتر از كساني كه در تهرانند باخبريم.»
* دليل اين كه ايشان مصاحبه نكردند چه بود؟
پورمحمدي: آن زمان نماينده اي از طرف بني صدر در تلويزيون مستقر بود و او مي گفت چه پخش شود و چه نه؟ آقا فرمودند «من مصاحبه نمي كنم كه كسي مانند نماينده ي بني صدر نظر دهد كه چي پخش شود و چي پخش نشود»، گفتيم «پس اجازه دهيد كه حداقل با شما همراه باشيم و شما كه براي سركشي به خط مقدم مي رويد از شما تصوير بگيريم.» ايشان مخالفتي نكردند و ما ايشان را همراهي كرديم تا اين كه يك بار كه از سنگري بيرون مي آمدند با اصرار با ايشان مصاحبه كرديم كه اتفاقا همه ي آن گفتگو هم پخش شد.
*ـ آيا در آن زمان اتفاق و يا واقعه ي خاصي را هم ديديد؟
مهمترين اتفاق و در واقع پيروزي اي كه ما از نزديك ديديم و تصويربرداري كرديم اين بود كه عراقي ها از بهمنشير مي خواستند رد شوند و اگر اين طرف مي آمدند حاصره ي آبادان كامل مي شد كه همه ي نيروهاي مردمي و سپاه و ارتش خصوصا يك سرهنگ ارتش به نام سرهنگ كهتري از خراسان در آنجا نبرد جانانه اي كرد و توانستند عراقي ها را به عقب برگردانند و عراقي ها كشته هاي زيادي هم دادند.
*ـ احتمالا آن زمان شما جوان بوده ايد، حضور جوانان را چطور مي ديديد؟
بله. بالاخره ما هم مثل همه دوران جواني داشته ايم كه همزمان با دفاع مقدس هم بود. آن زمان سپاه به صورت شورايي اداره مي شد، سپاه خوزستان هم همينطور كه آقايان رحيم صفوي، شمخاني و داود كريمي عضو اين شورا بودند و من اولين بار آنها را در محضر آقا ديدم و با آقا هم جلسات زيادي داشتند. يك بار كه مي خواستيم وارد مقر شويم با سه نفر از هم دانشگاهيهاي خودم در دانشگاه مشهد مواجه شدم، محمدحسن قدوسي كه به او محمود مي گفتيم، حسين علم الهدي و حسين خزعلي كه هر سه در دانشگاه مشهد درس مي خواندند و من با آنها دوست بودم و با هم جمعه ها كوه مي رفتيم. با آقاي قدوسي كه حرف مي زدم گفت در ستاد جنگ هاي نامنظم با شهيد چمران كار مي كنيم. دو نفر از آنها يعني محمدحسين قدوسي و حسين علم الهدي كه فرماندهي دانشجويان را گويا به عهده داشت. چند روز بعد در كربلاي هويزه مظلومانه شهيد شدند. بعدها حسين خزعلي هم شهيد شد. هر سه نفرشان دانشجو بودند، دانشجوهاي ادبيات فارسي، فيزيك و تاريخ مانند اين سه نفر در جبهه ها كم نبودند و سراسر جبهه ها پر بود از دانشجويان دانشگاه ها.
* در تمام گزارش هايتان با همان رنو5 به خط مي رفتيد؟
پورمحمدي: بله. آن زمان رنو5 مخصوص معاونان سازمان صدا و سيما بود كه راننده هم نداشتند. آمديم از آقا نامه گرفتيم كه با « هاوركرافت» خودروي خود را جابه جا كنيم و از ماهشهر به آبادان ببريم. آقا به سرهنگ فروزان كه فكر مي كنم آن زمان فرمانده ژاندارمري بودند نامه نوشتند كه با هاوركرافت به آبادان برويم. قبل از امضاء مرقوم كرده بود: با تشكر و سپاس سيد علي خامنه اي. كه من هم از ايشان ياد گرفتم و هميشه در پايان نامه هايم مي نويسم: با تشكر و سپاس. به هر ترتيب امكان آن به وجود نيامد كه با هاوركرافت به آبادان برويم. بنا براين شد كه ازماهشهر با لنج به آبادان برويم. آن موقع ناخداها و صاحبان لنج ها به صورت افتخاري لنج ها را پر از مهمات مي كردند و از ماهشهر به بهمنشير و آبادان مي رفتند و اين ريسك بزرگ و جوانمردي و ايثار را مي كردند كه در چشم دشمن مهمات را حمل مي كردند آن هم روي دريا كه جاي فرار نداشت. ما هم 4 ـ 5 نفري با خودروي خودمان روي يكي از همين لنج هاي پر از مهمات رفتيم و با ترس و وحشت و دلهره و اضطراف اين مسير را طي كرديم و دو روز طول كشيد تا به آبادان برسيم. ناخداها از بيم هواپيماها و هلي كوپترهاي دشمن، روي مهمات را پوشانده بودند. وقتي هم كه به همراه يك لنج ديگر كه ناخدا و خدمه آن اهل بندر گناوه و ديلم بودند به بهمنشير رسيديم، بچه هاي سپاه و ارتش كه به معناي واقعي براي مهمات «له له» مي زدند منتظرمان بودند، خدا را شكر كرديم كه بالاخره سالم رسيديم!
* شما بيشتر در كدام مناطق عملياتي بوديد و گزارش هاي خود را از ارسال مي كرديد؟
پورمحمدي: اغلب گزارشهاي ما از آبادان حصر شده و خطوط مقدم بود كه اغلب در دست نيروهاي سپاه و گروههاي مردمي از جمله گروهي به اسم فدائيان اسلام بود. سرپرستي اين گروه به دست فرد شجاع و دلاوري به نام سيد مجتبي هاشمي بود. مي گفتند درتهران لباس فورشي دارد ولي در خط مقدم لباس تكاوري مي پوشيد و با كلاه كج و هميشه هم آستين هاي لباسش بالا بود. بسيار نترس بود، انگار كه از ابتدا نظامي و تكاور بوده. فرادش هم خيلي شجاع بودند ودر جبهه ي بهمنشير مي جنگيدند و در ظهر عاشورا جلوي چشم و در تيررس عراقي ها نماز ظهر عاشورا را به جماعت مي خواندند و همين آقاي هاشمي بعدها به دست منافقين ( مجاهدين خلق) در تهران ترور شد.
* برنامه سازي در دوران دفاع مقدس دشوارتر بود يا در حال حاضر؟
پورمحدي: ما آن زمان شايد كمي راحت تر بوديم چون وحدت و اتحادمان خيلي بيشتر بود. همه ي بچه ها هم دوست داشتند شهيد شوند و ازمرگ و از دست دادن دنيا ترسي نداشتند. اين ويژگي در همه ي ما بود كه مي خواستيم شهيد شويم و در عمليات هاي فتح المبين و بين المقدس و كربلاي پنج بسياري از اين بچه ها شهيد شدند. همچنان كه چند نفر از گروه اعزامي ماشهيد شدند و پايبندي به ارزش ها بيشتر بود.
* و سوال آخر ، الان دوست داريد شهيد شويد؟
پورمحمدي: بدون تعارف بگويم آرزوي قلبي من اين است كه شهيد شوم و خانواده ام نيز اين آرزو را دارند. با اينكه سن انسان كه بالاتر مي رود محافظه كارتر مي شود و تعلقش به دنيا بيشتر مي شود ولي با اين همه ازخدا مي خواهم كه خودم و خانواده ام همگي در راه خدا شهيد شويم و چه سعادتي از اين مي تواند بالاتر باشد.
انتهاي پيام