آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۶۵۵۳۷
۰۶:۲۹

۱۳۸۹/۰۶/۱۴

رؤياي صادقه




هنوز يك سال از ازدواج محمود نگذشته بود كه او صاحب فرزند دختري شد خيلي اصرار داشت كه حتماً بايد اسم او را زينب بگذارد، مي گفت:«من مي خواهم فرزندم حضرت زينب(س) را الگوي خود قرار دهد و زينب وار باشد و اخلاق و تربيت حضرت زينب (س) را داشته باشد. با صحبت هاي او آدم منقلب مي شد زبان بند مي آمد ديگر براي همه واضح و روشن بود نام فرزندش زينب است. سال ها گذشت و زينب بزرگتر شد محمود هم با توجه به علاقه اش در گردان تخريب سخت مشغول خدمت بود. او هميشه افسوس مي خورد كه جنگ تمام شده و او شهيد نشده است. محمود شبي خوابي ديده بود كه برايش بسيار خوشايند بود او كه سال ها در انتظار چنين وعده اي به سر مي برد گفت :«ديشب خواب ديدم كه چند نفر از همرزمانم شهيد خواهند شد خوشحالي او وصف ناپذير بود زيرا خودش نيز در جمع آنان قرار داشت. گويا رؤياي صادقه اش ثبت شده است ولي به او گفته بودند الان وقت آمدنت نيست ولي به همين زودي ها خواهي آمد. او ديگر آمادگي براي وصالش را به همه اعلام كرده بود محمود مي گفت:«دخترم زينب، قبل از اينكه به سن ده سالگي برسد يتيم خواهد شد». همه چيز مهيا شد و گفته ها و خواب هاي محمود به واقعيت پيوست و او به آرزوي ديرينه اش رسيد.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه