استقبال شهادت

يك روز قبل از آخرين سفرش دست هايش را حنا گذاشت و گفت: حناي آخر است مقداري از آن را روي دست راست و مقداري روي دست چپش قرار داد و گفت : يكي براي حضرت علي اكبر(ع)، ديگري هم مال حضرت قاسم(ع)، قرار بود آن سال محرم در تهران بماند و نوحه بخواند اما آن روز يكباره از خواب بلند شد، بعد از اقامه نماز ، ساكش را بست، گفت: ديشب خواب ديدم سيدي به من گفت: عباس بيا به فكه ، قرارمان آنجاست. و خداحافظي كرد و رفت دوستش برايمان اينطور تعريف كرد كه «در مقر در حال استراحت بودم كه عباس وارد سنگر شد و مرا بيدار كرده گفت: بلند شو، بلند شو، امروز وقت خواب نيست بنشينيد تا همديگر را بيشتر ببينيم. نماز ظهر را خوانده ، ناهار را صرف كرديم عباس دوباره آمد و براي كار با بيل داوطلب خواست از آنجايي كه من كار با بيل مكانيكي را مي دانستم داوطلب شدم اما او 2 تا بيل دستي برداشت و با آمبولانس نزديك ميدان مين منتهي به كانال پياده شديم او مي دانست كه پيكر بسياري از رزمنده ها آنجاست با ذكر بسم الله وارد شديم، براي لحظاتي وارد معبر گشته بعد از عبور از محل شهادت شهيدان «شاهدي و غلامي» (1)عباس به من گفت : تو بنشين اينجا تا من وضعيت را بررسي كرده برگردم من هم اصراري براي رفتن نكردم بعد از 10 دقيقه ناگهان با صداي انفجار از جايم بلند شده او را صدا كردم، بچه ها با شنيدن صداي انفجار با آمبولانس به محل آمدند، عباس با دست و پايي قطع شده در حالت نيم خيز روي زمين افتاده بود ديگر تاب ايستادن نداشتم ولي بايد صبر مي كرديم نيروي تخريب چي برسد سپس بسم الله گويان وارد ميدان شديم او با صورتي سوخته و بدني پر از تركش و مالامال از درد دندانهايش را بهم مي فشرد و چون شقايقي سوخته هنوز زنده بود، سريع سرم وصل شد او را به پشت گرفته به سمت آمبولانس حركت كرديم. راه دور و جاده اي پر از چاله و دست انداز ما را ياري نمي كرد تا سريعتر به بيمارستان برويم وقتي به بيمارستان مجهزي رسيديم عباس با اقتدا به مولايش ابوالفضل العباس(ع) روحش و جسمش آسماني شد و فكه در هفتم محرم الحرام مصادف با 3/5/1375 دوباره عاشوراي حسيني را به ماتم نشست و عباس به آرزوي ديرينه اش كه شهادت در دهه اول ماه محرم بود، رسيد.
1-در زمستان سال 1374 شهيد شدند
راوي:مادر شهيد امير جهروتي