حضرت انسان

آب در همهمه ي باد هراسان شده بود
آسمان سخت از اين حادثه حيران شده بود
زلف خورشيد كه بر دست زمين مي رقصيد
از صداي سخن عشق، پريشان شده بود
شب در انديشه ي تقدير نمي خوابيد و
ماه درخانه ي چشمان تو مهمان شده بود
تا تو بر دشت عطشناك زمين، ابر شدي
خون سرخ تو دراين معركه باران شده بود
آب و آيينه و قرآن، همگي چشم به راه
آب درحسرت ديدار تو گريان شده بود
تو پر از واژه ي پرواز و شهادت بودي
بازي عشق به نام تو چه آسمان شده بود
گوش شيطان كر و چشم همگي روشن كه
آدم از لطف شما « حضرت انسان» شده بود
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت/ آوازهاي سرخ بلوط/ اشعار منتخب شانزدهمين كنگره سراسري شعر دفاع مقدس/ جلد 2/ بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس