پيش قدمت

برخاستي و موج ز دريا برخاست
پيش قدمت، غبار صحرا برخاست
وقتي كه ميان خون نشستي اي دوست
خورشيد به احترامت از جا برخاست
تا صبح به ديوار قفس سر زده بود
آن گاه رها به آسمان پر زده بود
دروازه ي سينه اش گلوله نگشود
انگشت محبت خدا در زده بود
آن روز كه با خدا تفاهم كردم
درآتش و دود و خون تبسم كردم
ازگم شده دست و پاي من مي پرسي؟!
عشق آمد و دست و پاي خود گم كردم
منبع : كتاب مجنون با نام تو (گزيد ه رباعي شاعران دفاع مقدس)به كوشش:عباس محمدي