آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۶۲۳۷۵
۰۶:۰۲

۱۳۸۹/۰۵/۲۰

بوي جنوب

نویسنده :
لمسو، منصوره



از نخلستان آمده بودي
كه دستت
بوي جنوب مي داد
با همان پيراهن بلند
يادگار لنج نشين ها
با مرغ هاي دريايي مُرده
كه گفتي:
« اين خدانشناس ها نشانه مي روند»
گفته بودم ساعتي كه مي آيي
مي آيم، مي نشينم كنار خزر
دست تكان مي دهم براي همه ي مرغ هايي
كه روي پيراهنت مي ميرند
بعد از همان صدف هايي كه سوغات مي آوري
خنده هايم را مرواريدي مي بندم
مگر نگفته بودم؟!!...
پس كه بود؟ كه گفت:
لنجت پوست مي اندازد زير آفتاب
مگر كشتي تو هم به گل نشسته
كه اين پيراهن تكه تكه را به من مي دهند
گفته بودي: از نخلستان مي آيي
بوسه هاي تَرَك خورده ات را مي كاري
توي همان خاك
باور نكردم!
حالا
خزر هم به سمت نيامدنت كولاك مي كند
كه مبادا
دست اين نامردها برسد به بند نقابم
حالا خودت كه هيچ!
جواب اين ماهي ها را چه بدهم
گفته بودم:
از خليج برايشان عزيز مي آوري
***
از نخلستان كه مي آمدي
كاش
پيراهنت را
جا نمي گذاشتي!...


منبع: كتاب اين شرح بي نهايت/ آوازهاي سرخ بلوط/ اشعار منتخب شانزدهمين كنگره سراسري شعر دفاع مقدس/ جلد 2/ بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه