مفقودالاثر

خاك ها را كنار مي زنم
هنوز تب دارد اين خاكريز
كجاي اين خاك پنهان شده اي
كه هرچه گسترده ي زمين را مي كاوم نمي يابمت
...
تو دررگهام شناور بودي
من در دستهات
اصلاً تو را بر پيشاني من نوشته بودند
...
در حسرت سرخ حنابندان بود دستهام
خدا باريدن گرفت از حرفهات:
كه يكي بايد اين زنجير را پاره كند برود تا امتداد سنگرها
وچقدر اشك ريختم پشت پاهات
...
خسته ام بس كه اشكهام را برايت پست كردم هر روز
و تو پلاكت را توي هيچ صندوقي نينداختي
حتي وقتي آب ها از آسياب افتاد
از هيچ اتوبوسي پياده نشدي
...
گفتي مي آيي
با باران مي آيي
نام تو از چندمين فصل باران گذشته
عنكبوت ها، بر گيسوانم تار تنيده اند
شايد دختر نجيب رؤياهات نبوده ام
كه پر از سماجت نيامدني
...
شلمچه را بر مي گردم
دستهام پر ازنبودن است
اما نام تو را بر پيشانيام نوشته اند تا ابد...