ترقه ها...

بوي پيراهنت را سال هاست
چاه خانه بي بي معصومه دزديده
در انعكاس چشم هاي توست
كه ماهي ها
حوض را دور مي زنند
خودت بگو
اين چندمين پنج شنبه است
كه نگاهت
سيب ها را معطل افتادن گذاشته
امروز سجاده ات را
زير كدام بيد پهن كنم
اما مي ترسم
تو را عاشق مي شوند
گوش كن!
نه، صداي خمپاره نيست
ترقه هاي چهارشنبه سوري
خواب كوچه را آشفته
مي داني از مردمم مي ترسم
از كوچه ها،خيابان ها، از ...
مي ترسم آن ها كه
عينك هاي دودي شان از جنس نگاهت نيست
تو را ديد بزنند
از مردم مي ترسم
آن ها، كه نمي دانند دريا زيباست
موجي موجي هم كه باشد
حتي رد نمي شوم
از سركوچه ي شهيد اكبري
مبادا!
بوي سيگار مرد دست فروش
آرامش ريه هايت رابه هم بزند
فقط چند روزنامه مي خرم
جمه مي كنم روي هم
كنار آلاچيق
« سيمرغ بلورين فيلم دفاع مقدس...»
« فرار مغزها يك حادثه...»
« ساخت اولين رباط هوشمند توسط...»
باد هوهو مي كند
روزنامه ها كه روي آب مي افتد
ماهي ها را فراري مي دهد
هنوز نگاهت را از حوض برنداشته اي
مي داني؟
تو، هميشه هستي
حتي اگر
تيتر اول هيچ روزنامه اي نباشي
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت/ آوازهاي سرخ بلوط/ اشعار منتخب شانزدهمين كنگره سراسري شعر دفاع مقدس/جلد 2/ بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس