آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۶۱۱۳۹
۱۰:۵۱

۱۳۸۹/۰۵/۱۶

انتظار

نویسنده :
سلماني نژاد مهرآبادي، صغري



بوي اسفند آمد و مادر، چادرش را دوباره بر سر كرد
مطمئنم كه احمد است اين بار... باورش چشم خانه را تر كرد

بي تأمل به سمت كوچه دويد، چادرش روي خاك خسته نشست
بوي اسفند و پيرهن انگار، باز هم خون به قلب مادر كرد

سال ها، هست صبح و شب هر روز سر سفره ناهار شامت را
مي كشد تا پدر بگويد: آه، ياد گل سفره را معطر كرد!

چند سال است در دلش بي شك مي كشد ناز چشم هاي تو را
انتظار تو اشك هايش را پاك و خوشبو گلاب قمصر كرد

سال ها، هست نامه هايي را مي نويسم كه مقصدش گنگ است
تا بداند خواهرت يك عمر، غصه را با گلاب غم سر كرد

من فقط پنج ساله بودم تو، پانزده ساله رفتي از خانه
ليك سرخ تولدت امروز، پنج و سه را گريست، پرپر كرد

بيست سال است پيرهن هايت، تر تميز و اتو كشيده و صاف
روي دستان بيقرار كمد، چشم ها را اسير اين در كرد

و دو سه روز پيش يك تابوت، با كمي خاك و اشك و مهر سكوت
گفت با قلب مادري فرتوت، پسرت را خدا كبوتر كرد
مادرم زل زده به عكسي كه... و سوالي كه درنگاه من است
چه شد او چفيه و پلاك تو را با تمام وجود باور كرد؟!



منبع: كتاب اين شرح بي نهايت/ آوازهاي سرخ بلوط / اشعار منتخب شانزدهمين كنگره سراسري شعر دفاع مقدس/ جلد2 / انتشارات بنياد حفظ آثار و ارزش هاي دفاع مقدس

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه